در پیاده سربالایی خیابان با سختی و به آرامی در حال رکاب زدن هستم. به خودم مفتخرم و عضلاتم که به راحتی برخلاف جاذبه زمین می‌چربد را کیف میکنم. توانسته ام بر جاذبه فائق آیم. و بود و نبودش را  زیاد فکر نکنم.

معمولاً اگر در سطح شهر کاری داشته باشم در ذهنم خیابان های که انتخاب می‌کنم را شیب سنجی میکنم که تا میتوانم با جاذبه سرشاخ نشوم.
شاید تنها شهروندانی در تهران که با جزئیات شیب این شهر را یاد گرفته و در خاطر سپرده باشند، دوچرخه‌سوارانش باشند. حتی کجای خیابانی که فلت هست ممکن است دو درجه شیب منفی بگیرد حتی. مثلا خیابان انقلاب  از قبل از سر در دانشگاه تا حوالی میدان.

 باری در عوالم خود بودم که زنی بچه بغل را از دور دیدم که مثل من در حال غلبه بر جاذبه بود و تند و با سرعت پیاده بالا می‌رفت.
کمتر از یک دقیقه به او رسیدم. در دست دیگرش نایلونی بزرگ از لیف و این بند و بساط ها بود. در دست دیگرش بچه ای دوازده سیزده کیلویی.
از عضلات ورزیده ای که می‌پنداشتم خجالت کشیدم.
 او مادر بود و در دستی، فرزندی، و در دستی دیگر غم نان گرفته بود و پیش می‌رفت.
بعید می‌دانم چون او می‌توانستم. احتمالا از کَت و کول می افتادم.
مادر بودن، همه معادلات را گویی برهم میزند. حتی جاذبه را.
 و فقری که از در و دیوار شهر آویزان است.

 دیگر پشت تلفن نیستم و دردهای ملت را نمیشنوم. دردهایی که گاهی  در پیاده رویی شاید ببینم.
 

@parrchenan