یقین گمشده
بیش از دو هفته است که ساعت های رفت و آمدم تغییر کرده و اینک شبها نزدیک هشت، از کوچه باریکه ای که دوستش دارم عبور میکنم.
اولین شب که دو هفته پیش به سر کوچه باریکه رسیدم، پدر و دختری حدوداًده یازده ساله را دیدم که یک دوچرخه زرد خوشگل را احتمالأ برای بار اول میخواست برکابد. پدر کمکش میکرد تعادلش را برقرار کند همین که گذر میکردم یک لبخند شیرین تحویل دختر دادم و یک لبخند ملیح از او تحویل گرفتم و زدم به کوچه باریکه.
الان هر شب دختر با دوچرخه زرد رنگش در کوچه، آن ساعت ها بالا پایین میرود و مادر نظاره گر اوست. سلامی و لبخندی بده بستان میکنیم و سپس من در کوچه باریکه راه کج میکنم و گم میشوم.
نمیدانم چرا، شاید کل فرایند دو ثانیه طول نکشد، اما حسی پُر، از خوبی وجودم را در بر میگیرد.
حسی از حضور، از نسل، از سرزمین.
نمیدانم چه حسی است؟ چیست؟ چرا؟
کاملآ گنک است شبیه یقین گم شده شاید. چیزی شاعرانه. اما پُر .
من بانگ بر کشیدم از آستان یاس:
آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!
@parrchenan