فقر آدم را احمق میکند
« نشیمنگاه افراد شرکت کننده تا حد زیادی به تحلیل رفته و نشستن برایشان دشوار شده بود برای نشستن می بایست از بالش استفاده میکردند...» ص ۱۹ کتاب فقر آدم را احمق میکند.
کتاب را میخواندم که رسیدم به جملات بالا. و یاد دیالوگی با فردی افتادم که شدت بیماری او را بسیار لاغر کرده بود و از تویوپ چرخ فرغون برای کم کردن دردِنشستن استفاده میکرد.
سوار ماشین بودیم و پشت چراغ قرمز، اولین ردیف از ماشینهای متوقف شده، بیخ خط عابر پیاده.
و او دائم با دیدن هر عابری، حسرتی عجیب میخورد:
« خوش به حالش که باسن(کون) داره» و پیرامون این قسمت هر فرد اظهار نظر و اظهار حسرتی میکرد.
این کتاب از کمبود، سخن میگوید و اینکه در کمبود، ناخودآگاه ذهن، به سمتی دگر کشیده میشود و پندار و رفتار و اعمال ما را کنترل میکند. در واقع هر چه روانشناسان و روان کاوان، و نویسندگان کتابهای خود یاری گری به انتخاب فرد و آزادی فرد در انتخاب میپردازند، دانش پژوهانی چون جامعه شناسان و دانشمندان علوم اعصاب و روان پزشکان به سمت لایه های عمیق تر انسان، که ناشی از جبر است میپردازند.
کمبود کان( کون) و رنج و دردی که در نشستن، آن فرد داشت، پندار و اعمال و رفتار و کردارش را ناخودآگاه و جبری، تعیین میکرد. حال اگر بیاییم با او پیرامون بدِ بودن این حرفها صحبت کنیم و ارزشداوری داشته باشیمش، تا چه مقدار از لایحه های زیرین او دور بوده ایم!
در واقع قدرت استدلال نسبی گراها را در پژوهش های این چنین میتوان یافت. وقتی جبر گرا بودی میتوانی نسبی گرا شده و فردی را بخاطر گفتار و پنداری ارزشداوری نکنی.
پی نوشت:
این جستار پیرامون کتاب
فقر آدم را احمق میکند
سندهیل مولاینیتین و الدار شفیر
ترجمه امیرحسین میر ابوطالبی
بود
@parrchenan