در آسانسور را که باز کردم، همسایه ای از ساختمان، که نمیشناختمش، مشتش را آورد جلو صورتم از  برای ترساندن. وقتی که دید من هستم و نه دیگری که میخواست بترساند، شروع به عذر خواهی کرد و اتفاقی که مدتها بود برایم نیفتاده بود را انجام داد:
دستش را بر گُرده ام گذاشت و عذر خواهی را ادامه داد.
وزن دست را رو جایی بین کتف و شانه احساس کردم.
مدتها بود که دستی شانه ام را لمس نکرده بود.
عجیب بود لمسی اینگونه. 
 اتفاقی نو و خوش آیند.
 از پس مدتها فراموشی. انگار که پس از آلزایمری، دارویی همه چیز را یاد آورد.
زمانی دست میدادیم و بغل میکردیم و نوازش.
کرونا، وقفه ای بوده بر یک اتفاق ژنتیک. ارتباط لمسی که احتمالاً بدلیل مناسبات اجتماعی، حفظ گرمای بدن در روزهای سرد سال و... در میلیون ها سال تکامل ادامه داشته و اینک که از آن محرومیم، متوجه آن و لذت ناشی از لمس شدن و یا در واقع نوازش شدن می‌شویم.

شاید این روزها، اگر در محنت و قبض روان باشیم، یک بغل و یا نه،  یک نوازش و یا حتی یک دستی بر گُردهیمان، گِره گشایی کند از قَبضی.

شاید لازم باشد پروتکل های بهداشتی متناسب با همین فضا، دوباره ترسیم شود. حرف از میلیون ها سال تکامل است که در ژن های مان حمل میکنیم.
 به قول آن جُک معروف شده:
مجبورم، میفهمی؟


@parrchenan