حلوا
گاهی برای دریافت یک موسیقی نیاز به یک قصه داریم. برای فهم بیشتر آن، قصه ای عمیق تر.
حال از خوانندگانم پیشنهاد دارم، این موسیقی را با این قصه که خواهم گفت، نیوش کنید:
بعد از پنج سال هنوز هفت محرم، مامان برای سالمرگ بابا حلوا (تَرَ) می اندازد.
یک زن، زن ایرانی که وقتی که دختر بوده، بابایش، مراقبش بوده و بعد که شوهر کرده، شوهرش. این زن از آن زنان قلیلی بوده که شانس داشته، سرنوشتش بوده، خدا دوسش داشته و یا هر چه که بخواهیم نام دهیم، یک شوهر خوب یافته و سالهای سال با او زندگی خوش و خرم داشته و به آنی، فلک یارش را از او رُبوده است. بیشتر زنان ایرانی، زنان سرزمین از داشتنی یاری مهربان و دلسوز و دوست دار و دوست داشتنی نصیب و بهره نمیبرند و یا بهره کمی میبرند. این زن پس از فقدان یارش، حالی شبیه به این شعر و اَلحانی شبیه به آواز بنان پیدا میکند، حتی اگر بیش از هزار روز از این فقدان گذشته باشد.
برشی از شعر:
همه شب نالم چون نی كه غمی دارم
دل و جان بردی اما نشدی يارم
با ما بودی ،بی ما رفتی چو بوی گل به كجا رفتی؟ تنها ماندم، تنها رفتی
نه حريفی تا با او غم دل گويم نه اميدی در خاطر كه تو را جویم
ای شادی جان سرو روان، كز بر ما رفتی
از محفل ما چون دل ما، سوی كجا رفتي؟
تنها ماندم، تنها رفتی...
به كجائی غمگسار من، فغان زار من بشنو بازآ بازآ
از صبا حكايتی ز روزگار من بشنو بازآ، بازآ سوی رهی
چون روشنی از ديده ما رفتی، با قافله باد صبا رفتی
تنها ماندم ، تنها رفتی
خود را در حال و هوای این زن بگذارید و نفس بکشید و با کفش های او گام بردارید و از این بیست و پنج دقیقه موسیقی لذت بسیار برید. اگر لذت و بهره ای از این فضا که ترسیم کردم بردید و احیانا شما هم سفر کرده ای، رُبوده شده ای ، دارید، پیشنهاد میکنم، حلوا، این شیرینی مرگ را بزنید و با عطر و دمش، به حال خود غنای بیشتری بخشیده و سپس با عزیزانتان با دوستانتان نوش کنید که آنچه می ماند همین حضور است و باقی خاطره ایست که روزی از حافظه ها زدوده خواهد شد.
با حلوا و شیرینی مرگ، به دیدار عزیزان و دوستان رویم و از ققنوس مرگ، زندگی بزاییم...
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
@parrchenan