جنگل نوردی
برنامه شناسایی در جنگل، گذاشته ایم.
تنها یک نشان داشتیم، رودخانه.
پس، صدایش، دور و نزدیکی به آن و ضعیف و پر زور شدن صدا، برایم راهنما بود، بیم و امید بود
مثل زندگی
هنگامی که دچار بین و امید انتخاب هایمان میشویم.
هنگامیکه در زندگی نشانمان، گُم میکنیم.
و وقتی که در گیاهان تیغ دار جنگل گیر میکنی پس، باید کمی درنگ کنی و اندیشه. تفکر و تعمق. در نهایت تصمیم بگیری راهی که آمده ای را بازگردی تا به آشنا، همان رودخانه ،همان نشان برَسی.
مثل زندگی
گاهی انتخاب های اشتباه کرده ای، پس جرئت بازگشت و اصلاح را از خود دریغ نکن، ورنه در تیغ های لاغر اما همچون طناب، مهار خواهی شد و توانَت صرف جدا کردن خود از این گیاه و افتادن در بند گیاه بعدی، خواهد شد
در مسیر رودخانه و عمق ناپیدا آب، میروی، یک احتیاط داری. قدم بعدی ممکن است آب از سرت عبور کند، زیر پایت خالی باشد. اما باید عبور کرد
مثل زندگی
گاهی به مهارت هایت باید مومن شوی و گام بعدیت را انتخاب بعدیت را با احتیاط برداری و اگر عمیق بود با مهارت شنا کردن خود را به زمین سفت برسانی
از این سنگ به آن سنگ میپری و گُدار ها را پیدا میکنی. گداری که سُر نباشد. انتخابی که تو را وسط این ناکجاآباد نیندازد. سرو پایت را نشکند. اسیر و ابیر نکند.
مثل زندگی
و انتخاب هایی که میکنی و گاهی نامرغوب و لیز و لغزنده و سُست از آب در می آیند.
در جنگلی که نور کم روز را درختان مرتفع، آن بالا خورده و این پایین یغما خورده اش به تو میرسد میروی و میروی و میروی تا... صدای زنگولهِ آویزان بر گردن گاوی را میشنوی. آن صدا تو را امیدوارم میکند. که این صدا یعنی تمدن، یعنی آدم، یعنی زندگی، یعنی درست آمدم.
مثل زندگی
که نشانه ای میبینی، مثل خبری، سخنی، حدیثی، که راه را درست آمده ای و تفسیر خود از آن نشان را میکنی
و
در نهایت مسیر را در جنگل شناسایی کرده ای و جنگل را از راز به آشنا تبدیل کرده ای و به مقصدی که انتظار داشتی رسیده ای.
مثل پایان زندگی
، مثل لحظه مرگ. که آن زمان که نفس آخر را میکشی با خود مرور میکنی، این مسیری که برای زندگی انتخاب کردم، خوب بود یا بد، راضیم و خشنود یا ناراضی و حسرت برده از زندگی از دست رفته.
پی نوشت:
۱. برای من آن نشان در زندگی ام، رودخانه که صدایش برایم حکم آن نشان را دارد تفسیرم ازسخن امام حسین است.
آزاده بودن، در پندار، گفتار، کردار. اسیر پندار و گفتار و کرداری نمانم و نباشم. پس اینگونه قابلیت تغییر خواهم یافت و نو شدن.
که گفت اگر دین ندارید آزاده باشید.
۲.برنامههای شناسایی خصوصا در جنگل را بسیار دوست دارم. پیش رویت را نمیتوانی تصور کنی. آبشاری، شیب تند و گِلی ، گم شدنی. پس به ارزش افق دید و یا همان بصیرت می رسی. در جنگل، انبوه درختان، افق دید تو را بشدت محدود میکند و یک استرس ریز و خفته در نفس هایت در گام هایت، در شیمی خونت لانه میکند تا به جایی مطمئن برسی. اما در بیابان و دشت و یال و قله کوه ها، تا آن اوج، چشمانت تا آن لیمیت و حد نهایی توانایی چشم غیر مسلح، میرسد. برای همین بیابان و برنامه های بیابانی و رکاب زنی اش برای من، چیزی دگر است، از نوع بصیرت.
@parrchenan