رستم اسکلتی
مرد بسیار استخوانی است. پوستی همچون کاور بر روی استخوان دارد. مشکلات اسکلتی مشهود.
فرزند دو ساله اش به دلیل تسامح و غفلت مادر کودک سوخته است. بچه بسیار، مظلومی به چشمم میزند.
پدر که از قبل همکارام او را می شناسد، پیک موتوری است و همه همه همه تلاش خود را میکرده و میکند که روزی زندگی خود را از دهان هیولای زندگی بیرون کشد. روزی پنجاه، شصت ، بعضاً هفتاد تومان درآمدش است. به نظرم در این گفتار صادق است. تلاش کرده برای زن و فرزندانش با توجه به این شرایط نداری و این ضعف جسمانی که دارد، زندگی مناسبی تهیه کند.
اما
زنی که مادر کودک است و انگار هوش و حواس درستی ندارد این چنین بچه ای را و زندگی را متلاطم میکند.
پدر بچه میگوید پنج میلیون تومان هزینه درمان اش کرده ام. و برای او پنج میلیون یعنی خیلی.
به کودک خیره هستم و گوشم به سخنان مرد اسکلتی است و در پنداره خود غرقم:
فقر، فقر میزاید. مرد با همه تلاش خود، باز گرفتار فقر شده است. احتمالأ به دلیل آنکه زنش هوش و حواس درستی نداشته، و مرد نیز در انتخاب همسر محدود بوده، ازدواجی کرده و اینک باز به درماندگی هایش ، افزون شده است.
به زندگی و سبک و سیاق زندگی اش که نگاه میکنم، او درست و با توجه به امکانات محدودش، صحیح زندگی میکرد و میکند.
فرزند بزرگش، کتابهای امسالش را میآورد نشانم میدهد. پدر از دست او هم شاکی است. بیان میکند:
رفتم برنامه شاد را در گوشی همراهم نصب کرده ام که درسش را بخواند، میرود آهنگ و بازی دانلود میکند!!
پرانتز باز:
واقعاً آموزش و پرورش چه فکر میکند؟
در اتاق فکرشان چه میگذرد؟
دانش آموزان را در عصر دیجیتال، بی کنش گر، مفعول بودن میبیند؟
آموزش از راه دور و اینترنتی بدون سیم کارت و تبلت دانش آموزی میداند یعنی چه؟
میفهمد؟
پرانتز بسته با خشم.
به فرزندی فکری میکنم که یکی از مهمترین راه های برون رفت از فقر، را از دست میدهد. یعنی همین آموزش و پرورش را که درهایش برای او در حال بسته شدن است.
رو میکنم به فرزند که نامش را دوست دارم اینجا، سهراب بنامم و از پدرش که دوست دارم او را هم رستم نام نهم دفاع میکنم:
سهراب، میدانی پدرت چه جانی میکند با این هیکل لاغر با موتور از این سر شهر تا آن سر شهر نان در بیاورد تا بگذارد سر سفره؟
سهراب، پدر تو اولین پدریست که میبینم برای فرزندش کتابهای مدرسه اش را خریده( همکارم گفت من هنوز برای فرزندم تهیه نکردم)، هر آنچه آموزش و پرورش ( دوست داشتم بگم گُه) گفته را انجام داده و اپلیکیشن شاد را نصب کرده، تا تو موفق شوی.
رستم، پدر خیلی خوبی است.
و در نهایت به سهراب، جمله ای گفتم که باورم نمیشود، من گفته باشم:
در کوچه و خیابان دوچرخه سواری نکن!!! فکر کن اگر تصادف کنی، کمر پدرت، کمر رستم را می شکنی.
من این جمله را گفتم؟؟
این که کودکی را از جنب و جوش، بازی و شیطنت، احتراز کند؟؟
معلومم میشود دلم برای رستم کباب است.
فردوسی در سرودن رستم و داستان هایش چه کشیدی؟
نتیجه:
تنها راه مبارزه با فقر، نبود فقر است ورنه فقر همچون آبی گل آلود در سراشیبی، هزار و یک سوراخ پیدا میکند که نفوذ کند، که گسترش یابد.
این مبارزه، عدمی است.
@parrchenanمرد بسیار استخوانی است. پوستی همچون کاور بر روی استخوان دارد. مشکلات اسکلتی مشهود.
فرزند دو ساله اش به دلیل تسامح و غفلت مادر کودک سوخته است. بچه بسیار، مظلومی به چشمم میزند.
پدر که از قبل همکارام او را می شناسد، پیک موتوری است و همه همه همه تلاش خود را میکرده و میکند که روزی زندگی خود را از دهان هیولای زندگی بیرون کشد. روزی پنجاه، شصت ، بعضاً هفتاد تومان درآمدش است. به نظرم در این گفتار صادق است. تلاش کرده برای زن و فرزندانش با توجه به این شرایط نداری و این ضعف جسمانی که دارد، زندگی مناسبی تهیه کند.
اما
زنی که مادر کودک است و انگار هوش و حواس درستی ندارد این چنین بچه ای را و زندگی را متلاطم میکند.
پدر بچه میگوید پنج میلیون تومان هزینه درمان اش کرده ام. و برای او پنج میلیون یعنی خیلی.
به کودک خیره هستم و گوشم به سخنان مرد اسکلتی است و در پنداره خود غرقم:
فقر، فقر میزاید. مرد با همه تلاش خود، باز گرفتار فقر شده است. احتمالأ به دلیل آنکه زنش هوش و حواس درستی نداشته، و مرد نیز در انتخاب همسر محدود بوده، ازدواجی کرده و اینک باز به درماندگی هایش ، افزون شده است.
به زندگی و سبک و سیاق زندگی اش که نگاه میکنم، او درست و با توجه به امکانات محدودش، صحیح زندگی میکرد و میکند.
فرزند بزرگش، کتابهای امسالش را میآورد نشانم میدهد. پدر از دست او هم شاکی است. بیان میکند:
رفتم برنامه شاد را در گوشی همراهم نصب کرده ام که درسش را بخواند، میرود آهنگ و بازی دانلود میکند!!
پرانتز باز:
واقعاً آموزش و پرورش چه فکر میکند؟
در اتاق فکرشان چه میگذرد؟
دانش آموزان را در عصر دیجیتال، بی کنش گر، مفعول بودن میبیند؟
آموزش از راه دور و اینترنتی بدون سیم کارت و تبلت دانش آموزی میداند یعنی چه؟
میفهمد؟
پرانتز بسته با خشم.
به فرزندی فکری میکنم که یکی از مهمترین راه های برون رفت از فقر، را از دست میدهد. یعنی همین آموزش و پرورش را که درهایش برای او در حال بسته شدن است.
رو میکنم به فرزند که نامش را دوست دارم اینجا، سهراب بنامم و از پدرش که دوست دارم او را هم رستم نام نهم دفاع میکنم:
سهراب، میدانی پدرت چه جانی میکند با این هیکل لاغر با موتور از این سر شهر تا آن سر شهر نان در بیاورد تا بگذارد سر سفره؟
سهراب، پدر تو اولین پدریست که میبینم برای فرزندش کتابهای مدرسه اش را خریده( همکارم گفت من هنوز برای فرزندم تهیه نکردم)، هر آنچه آموزش و پرورش ( دوست داشتم بگم گُه) گفته را انجام داده و اپلیکیشن شاد را نصب کرده، تا تو موفق شوی.
رستم، پدر خیلی خوبی است.
و در نهایت به سهراب، جمله ای گفتم که باورم نمیشود، من گفته باشم:
در کوچه و خیابان دوچرخه سواری نکن!!! فکر کن اگر تصادف کنی، کمر پدرت، کمر رستم را می شکنی.
من این جمله را گفتم؟؟
این که کودکی را از جنب و جوش، بازی و شیطنت، احتراز کند؟؟
معلومم میشود دلم برای رستم کباب است.
فردوسی در سرودن رستم و داستان هایش چه کشیدی؟
نتیجه:
تنها راه مبارزه با فقر، نبود فقر است ورنه فقر همچون آبی گل آلود در سراشیبی، هزار و یک سوراخ پیدا میکند که نفوذ کند، که گسترش یابد.
این مبارزه، عدمی است.
@parrchenan
زنی در ورامین!
تکیه داده به پیکان وانت،
در مسیری که عابر ندارد
در ورامین زنش منتظر بود،
شب رسید و مسافر ندارد
خسته بود و کمی فکر فردا،
پیش خود گفت باید بمانم
خانهٔ خواهرش شهرِ ری بود،
کوچهاش را به خاطر ندارد
پشت وانت پتو داشت اما،
گفت شاید هوا سردتر شد!
رفتن و ماندنش حال میخواست،
دید در حال حاضر ندارد
میروم صبح بازار میوه،
فصل سیب دماوند آمد
بار آنجا همیشه زیاد است،
گاه ماشین و شوفر ندارد
رادیو راه شب پخش میکرد،
«شب دراز و قلندر» همینجا
زندگی! گفت: شعری بلند است،
شاعر و غیر شاعر ندارد
در ورامین زنی مضطرب بود،
گفت «لعنت به شیطان» نیامد
گفت اینبار مشکوکتر بود،
عشق بیپول و تاجر ندارد!
نیمهشب بود و جادوی تهران،
مرد و سودای سیب دماوند
ظاهراً شهر در خواب رفته،
شهر خوابیده ظاهر ندارد
در ورامین زنی بیخبر بود،
گوشی مرد پولش تمام است
زن به مرد خودش بدگمان شد،
مرد پول «مشاور» ندارد!!
#حسن_قریبی
@parrchenan
@hassangharibi