۱. همکاران خط، در تنگنای شلوغی خط بودند و ساعاتی را به کمکشان رفتم.

تلفن پشت تلفن، فرم پر کردن، صدا از پس صدا، گریه، ضجه، بغض...

از پس مدت‌ها که پست خط نشسته بودم، صدای گریه های پشت خط، بسیار توان گیر بود. توان خور.

با خودم فکر کردم من چگونه سالها، آن هم شبانه ها که از این دست تلفن ها بیشتر می‌شود، زیست میکردم؟

 

 

 

۲. از محل کار چند سال قبلم در جنوب شهر در حال گذرم. کوه ها را در دور دست تهران می بینم. کوه ها یعنی نزدیک ترین نشان به خانه. باورم نمی‌شود این فاصله و این شیب را یک شب در میان در خستگی جسمی و فکری از پس دوازده ساعت کار، زمستان و تابستان، برف و باران، رکابان بودم، گاهی دو و نیم ساعت طول می‌کشید!! و تازه می‌فهمیدم آن روز خیلی خسته شده ام که بیست دقیقه به رکابیدنم اضافه شده است.

اگر خودم نبودم که این کار را می‌کردم، باور نمی‌کردم این کار شدنی باشد.

 به خاطرات خودم حتی شَک میکنم. یعنی کسی که این می‌کرد، من بودم؟

 

پی نوشت:

 

گاهی لازم است خود را از بیرون ببینیم.

 چون به فضایی عادت کرده ایم، به ایده ای، باوری، خانه ای، شهری، شغلی، درسی، در این گمانیم که زندگی جز این نیست. اما لازمه خودمان را بیرون از این عادت نیز ببینیم تا این گمان را محک زنیم.

 

 یک راه حل دیگر این است که هر چند وقت یکبار خرق عادت کنیم. تغییری دهیم.

 

 یک راه حل دیگر آنکه به عادت های مان فکر کنیم و ببینم و دوباره آنها را بسنجیم.

 

 

@parrchenan