در مسیری که هر صبح، در آن گام میزنیم، با ریفیق می‌دویم. تا روزهای پیشین در پگاه، در مرز شب و روز، گرگ و میش، پیدا و ناپیدا میدویدم و تا رسیدن سپیده و زدن آفتاب از ستیغ کوه، کارمان خاتمه پیدا می‌کرد و هر کس سراغ برنامه روزانه خود می‌رفت.

  از امروز اما داستان فرق کرده بود. ساعت‌ به تعادل طبیعی خود بازگشته است و در صبح به معنای روشنایی بودیم. نزدیک یک سال است که در مسیری ثابت می‌دویم. با حیوانات و گیاهان آن نیز گویی دوست شده ایم. به چند درخت خاص سلام میکنیم. با عطر چند بوته خاص علیک داریم و منتظر آمدن سگی به نام جوجو هستیم، اگر پیرمرد و سگش را نبینیم، متعجب می‌شویم. با پارکبانان در زودتر سلام دادن مسابقه ناپیدا داریم و...

از کنار درختی در مسیر می‌گذاشتم که رو کردم به همقدمم و متعجبانه گفتم: اِ ریفیق ببین، این درخت برگهایش زرد شده ، در هر بار عبور به آن توجه داشتم که چه درختی است؟ نامش چیست تا در ذهنم تاریخ خزان این درخت را ثبت کنم.

آمدم خانه و چای را ریختم و منتظر دمیدن آن شدم، انترنت را روشن کردم که متوجه شدم امروز اول مهر است و پاییز از راه رسیده.

قبل تر ها مهر را جز پاییز نمی‌دانستم، هنوز ادامه تابستان، شاید.

 اما تجربه امروز و درخت خزان زده نظرم را تغییر داد.

مهر مثل دهه سی سالگی آدم است گویی. آن جایی که به خود می‌گویی جوانی، اما یک خط ریز که فقط خودت میبینی، در پس گوشه چشمت کم کم جا باز میکند، یکی دو تا ریش سفید، موی سفید قایمکی، آن گونه که فقط فقط خود میبینی لایه موهایت زندگی آغازیده اند. شفافیت پوستت، کم کم، کدری خاصی میگیرد و... کم کم می فهمی به پاییز زیست زندگی و میانسالی رسیده ای.

 مهر را امروز اینگونه کشف کردم. ناپیدای پیدا، تابستانِ پاییز. خزان هنوز سبز.

 خوانندگان جانم:

 جانتان و جانم پر مهر، لبریز از مهربانی، هم بر خود و هم بر دیگری‌ها

اما واقعا چرا؟

پاسخ را از فردوسی رهزنی میکنم:

 

جهان یادگار است و ما رفتنی

به گیتی نماند مگر مردمی

 

 

مهرتان مبارک و پر برکت و در حال زیادت.

 

@parrchenan