یکی از دوستان در حال آموزش دیدن دوچرخه سواری است. مربی به او پیشنهاد داده که برای روزهای اول دوچرخه را دستش بگیرد و با آن راه برود.

 به شیوه تدریس او فکر میکنم. این که انگاری در این فرآیند، تو با آن شی، وارد گفتگو می‌شوی و آشنای اتفاق می افتد. از آن بیگانگیِ تو_من به یگانگی ما تبدیل می‌شوی چون قرار است او قسمتی از تو شود، آن زمان که سوارش هستی و نقطه اتکا و تعادل ات را بر پایه او قرار میدهی و نه پاهایت، ما شده ای

در آموزش های نوین گویی حتی برای اشیا نیز نیاز به گفتگو وجود دارد. پس در نتیجه نیاز به تخیلی قوی داری که زبان آن شی ِ بی زبان را بشنوی. در واقع فکر میکنم در آموزش نوین و نگاه نوین به اشیا هم نگاه انسانی برای گفتگو وجود دارد و این یک مرحله بالاتر از تفکری است که میگوید به انسان شی وار نگاه مکن.

 و شاید مقدمه ای برای تعامل بین انسان و رباط!! در هزاره سوم

@parrchenan

 

محل کارم تغییر کرده است و در جای سر سبزی هستیم.

به دوستم میگم، صبح به صبح دلم می‌خواد مایو با خودم ببرم، از بس که شبیه شمال و خوب شمال هم دریا دارد دیگر!!

میزی که انتخاب کردم رو به پنجره تمام قدی است که در باغچه آن یک درخت گردو نسبتا جوان دارد. هنوز خیلی قد نکشیده است و تمام رخ زیبایش را از ساقه و تنه و برگهایش، میتوانم ببینم. ، کادری که جلوی چشمم قرار دارد شبیه تابلوی نقاشی است

 تابلویی که در برگهای کم کم ملول و رنگ پریده اش، خبر خزان و خوابی زمستانی را میدهد.

میخواهم قبل از خواب رفتن زمستانه اش، با او دوست شوم و به جمع دوستْ‌درختانم، اضافه کنم.

 

 برای دوست‌درخت شدن، معمولا یک سِرمونی دارم. اول فکر و ذکر و دلم پیش او می‌ماند چندین روز و شب. سپس در حضورش، شعری میخوانم و چایی مینوشم و اینگونه آغاز دوستی است.

میخواهم برایش شعری تازه از تنور اندیشه بیرون آمده ی کدکنی را که به مناسبت کاشت بلوطی به نام او در زاگرس سروده را بخوانم:

 

 

 

درختی که با نامِ من کاشتید 

سر، از فخر، بر عرشم افراشتید 

 

ز پندارِ نیکِ شما بود، آنک

سزاوار نیکیم پنداشتید 

 

یکی شعرِ سبزی که تا جاودان، 

بماناد، زان خامه بنگاشتید 

 

درخت است آرایشِ شعرِ من

به خویشم دگرباره برگاشتید

 

منم عاشقِ باغ و جوبار و گل 

دُرُستم بدین خوی انگاشتید

 

ازین شیوه برداشت کردم که عمر 

چو مردِ خِرَدپیشه بگذاشتید 

 

وطن را زِ کردارِ نیک شما 

سزد فخر کاین مردمی داشتید 

 

بماناد و در سایه‌اش عاشقان 

که خاکش هم از مِهر انباشتید

 

زِ گفتار و کردار و پندار نیک 

درفشی، درفشان، برافراشتید

 

۱۰ شهریور ۱۳۹۹

 

@parrchenan

 

چند بار از ساعت مچی که از کودکی با آن خود گرفته ام نوشته ام تا اینکه چند هفته پیش یورو نیوز گزارشی از این ساعت‌ها تنظیم کرد که ساعت مورد علاقه نظامیان از جمله القاعده و بن لادن بود.

در گزارش تنطیم شده، کارکردهای بالا این ساعت و هزینه نازل آن را دلیل محبوبیت آن عنوان کرده بود.

 

با خودم فکر کردم از همان کودکی، کارکرد و پیامد افکار و اشیا و اندیشه ها برایم مهم بوده و بدون آنکه بدانم، پیامد گرا بوده ام. یادم می‌آید از زمانی به این ساعت علاقمند شدم که می‌توانستم نیمه های شب، ساعت بخوانم ( بخاطر لامپی که دارد) و هنوز عصر موبایل آغاز نشده بود و اینگونه در دسترس عموم نبود که در دل نیمه شب راحت بتوانی ساعت بخوانی. و دوم آنکه در مسافرت‌ها و کوه نوردی ها، جایی گیر نمی‌کرد( ساعتهای بند چرمی داشتم که به صخره ها گیر میکرد)

 این روزها بغیر از همه دلایل بالا و آنچه در گزارش استناد کرده بود، دلیل دیگری دارم، اینکه قشر ضعیف و کارگر، بخصوص کارگران شرقی و جنوب شرقی، از این ساعت بسیار استفاده میکنند و میتوانم با آنها وجه مشترکی دیگر بی آفرینم.

 

نتیجه:

پوشیدنی های یک انسان میتواند، پنداره ها و اندیشه های ذهن و مغزش را هویدا کند.

مثلا کسی که این ساعت را بر دست میزند، بسیار کارکردگرا ست.

 

 

@parrchenan

 

بازدید از منزلی رفته ایم.

سالمندی هست نود ساله.

از گذشته و روزگار و فراز و نشیبش گفت. سرپا و روپا بود اما درخواستی داشت:

 مرا ببرید مراکز سالمندان، از تنهایی و بی کسی، دلم گرفته است. سالهاست.

از ما خواست تلویزیون رو از صدا و سیما به ماهواره بندازیم. بلد نبودم و کلی کلنجار رفتم تا شد، روی جم اندیا گفت خوبه.

 

نتیجه:

بعد از بیرون آمدن از منزل حسی داشتم از این زوال انسانی، این که زوال انسانی یعنی بی حضور دیگری، مثلا من هر وقت منزل مادر بزرگ های کهن سالم میروم این حس را ندارم، چون یک دیگری همیشه بغیر از مادربزرگ حضور دارد و فضا، معنای انسانی به خود میگیرد.

 ما بی دیگری خیلی تنهاییم خیلی هیچیم، انگار نیستیم. مهم نیست چقدر هستیم، اما انگار دیگه نیستیم.

 

 

پی نوشت:

 

شصت بار آمده نوروز مرا مهمان 

جز همان نیست اگر ششصد بار آید

 

 جز همان است

 

 

 پنجاه و چند باره فرا می رسد

 با پامچال و سبزه و ماهی

 و یاد حوض سنگی لبریز از آب تازه و

 نارنج

 و آن ردیف قلیان‌ها بر سکوی حوض

 گفتم 

مادربزرگ چه گیسوی سفید قشنگی

 خندید و گفت

 پیر شوی مادر

 من در عجب که این چه دعاییست

 یک بار هم شنیدم گفت

 این شاخه هم که باز شکوفه کرده است 

من نیز آزموده آن را

پنجاه و پنج بار 

اما 

بگذار

 بگذار

 تا کودکانمان 

کفش نو

و رخت های رنگین

 از فصل سبزه‌های جوان بگذرد 

حالا تا پامچال ها را من آب می دهم

 آن گربه را 

عزیز من 

از گِرد تُنگ ماهیها دور کن

 

 

ضیا موحد

 

 

@parrchenan