در کوه هستم و نگاهی به ساعت مچی ام می اندازم. چشمم میرود گوشه سمت راست صفحه ساعت و تاریخ روز را میبینم. تاریخ ساعت، روزی را نشان میدهد که بابا رفت. سالمرگ اوست.

در گروه خوشمزه بازی در می‌آورم اما به تجربه یافته ام وقتی در کوچه پس کوچه های ناخودآگاهم، غمی، غمکی، دست تو جیب کرده باشد و همچین آسه آسه پرسه میزند، گاهی سوتی، زیر لب زمزمه آوازی،... بروز آن در رفتار و خودآگاهم، خوش‌مزه بازی است. گاهی حتی به دلقکی سو میزند.

در هوای دل انگیز پاییز از کنار درختان گردو و سه بید رد می‌شویم. همنوردم سؤالی مطرح میکند از برای خودش:

چرا کوه می آییم؟

قبل تر ها به آن فکر کرده ام.

پاسخ این سیؤال در سیؤالی بزرگتر نهفته است. یا در واقع زیر مجموعه سیؤالی بزرگتر است:

چرا زندگی میکنیم؟

و این دو سیؤال پاسخی همانند دارند که هر کس خود بدان خواهد رسید.

 هر چه پاسخ دومی باشد اولی نیز گرانمایه تر میشود.

یک هیچی، یک دم غنیمتی در بطن پاسخ ها خواهد بود. و معنا دهی به آن از این بستر می‌گذرد و شاید مهم‌ترین اضلاع این معنادهی، خلاقیت، هنر، عشق باشد

 

رفت یک فعل ماضی خاصی است که در آن غمی مستتر است. مثل جمله کسی زندگی کرد و رفت. مثل جمله بابا رفت. مثل جمله شجریان رفت. و زبان اشاره آن اینگونه است که با کف دست، شُلانه به پشت سر پرتاب می‌کنی یعنی رفت

 

 و بهشت در ذهن عارفان و ادیان چیست؟

حالتی است که در آن فعل ماضی رفت وجود ندارد. چرا که در راجعون است و در حضور او_من و وقتی در حضور هستی و حال، جایی برای ماضی رفت نیست.

 

 

@parrchenan

 

دانشگاه می رفتم و آن زمان مهر شهر کرج هنوز مترو نداشت، از میدان آزادی سوار اتوبوس های حصارک میشدم. آرم اتوبوس هایش، شبیه موشکی بود که میخواهد به فضا برود. میگفتند از جنگ جهانی دوم هنوز کار میکنند. با خودم فکر میکنم این خاطرات را برای نوجوانان امروز تعریف کنم با خودش می گوید: خالی بند. مگه چند سالته؟

در آن دود ناشی از احتراق ناقص گازوئیل اتوبوس ها سوار آنها میشدم.

واکمن سونی داشتم، و بعد از قبولی در دانشگاه در نوارخانه جهاد دانشگاهی عضو شده بودم و واکمنم با نوارهای جدید آشنا میشد.

تقریباً همه آثار شجریان را از نوار خانه جهاد دانشگاهی امانت گرفته و در مسیر تا کرج و بلعکس در اتوبوس های خط حصارک گوش می‌دادم.

 همیشه خدا هم وسطش خوابم میبرد.

 اینگونه شد که همیشه در سفر یک همراه داشتم که بیشتر مواقع او صدای شجریان بود.

 

 

@parrchenan

 

سالهاست، شاید پنج سال،

 

 صدای زنگ موبایلم، تصنیفی از شجریان است شعری از حافظ:

‌سرو چمان من چرا 

سرو چمان من چرا

میل چمن نمیکند؟ هم دل گل نمیشود یاد سمن نمی‌کند؟

 و هر بار که زنگ بخورد، این پرسش را از زبان شجریان چون‌ ذکر ، مکرر میشونم

چرا؟

 

 

 

ساقی سیم ساق من گر همه دُرد میدهد!

کیست که تن چو جام می، جمله دهن نمیکند؟

 

@parrchenan