پرچنان:

با مادر بزرگم در ماشین هستیم و قرار است چند روزی مهمان ما باشد. ترافیک سنگین تهران است و اکثر مواقع ماشین متوقف در چراغ قرمز ها و راهبندها. موبایلم را به رادیو وصل میکنم و رادیو های اینترنتی که دانلود کرده ام را با مادر بزرگ( ملوس) گوش میدهیم.

در میان این گوش دادن ها، یکی از داستان های احسان عبدی پور را گوش میدهیم. ارتباط خوبی با داستان گرفت:

 یازوخ بِچالار.

 

چند روز بعد ملوس را میبینم که دارد برای جمع فامیلش آن داستان را باز تعریف میکند.

 

شاید قصه است که ما را نجات دهد. 

چرا؟

مغزمان را فعال نگه میدارد و مهم‌ترین عامل ارتباط با دیگری است

 

@parrchenan

 

فیلم جاده اثر فلینی را دیدم و هنوز بعد از دو روز، وقتی تنهاییم و در کوه، ذهنم به آن پرتاب می‌شود. پیمان آن را در کانال خودش( سپهرداد) معرفی کرده است و اصغر فرهادی تعریفی سنگ تمام بر آن داشته است.

فیلم یک شاعرانه است. قسمتی از شعر شاملو شاید.

 نقدو تفسیر های زیادی برای آن نوشته شده است که خواندن آنها برایم بسیار لذت بخش بود.

مختصری از برداشت های خود را که در نقد ها ندیدم را اینجا می نویسم.

در ابتدا بگویم که اسیر خُل وزنی دخترک داستان شدم. قسمتی از او، خُل بودن او، خودِ من بود. این که همه تلاش خود را می‌کرد بر انبوه غمهایش، دلقک وار بخندد، در نگاهش و چهره اش آن را عیان کند، عالی بود، شاید تا به حال چهره و نگاهی چون این بازیگر ندیده باشم که بتواند با چشمان و چهره اش، از ثانیه ای به ثانیه ای غم‌ْرنج و شادی‌ْخنده را به آنی تبدیل کند و تصویر.

 

فلینی حرف بزرگی در این فیلم برای من زد 

: این جهان، هیچ معنی خاصی ندارد. به چه دلیل، برای آنکه دو دلقکی که حتی برای سنگ ریزه ای، معنا قائل می‌شدند ، به راحتی هر چه تمام‌تر نیست شدند، بدون آنکه دنیا، کائنات، تکانی بخورد.

اما حرف دیگری هم میزند.

 تو در این بی معنایی برای خود معنا تولید کن، معنایی که برای نبود آن هر چند زمخت و قوی و پولادین باشی، گریه کنی.

 این دنیا این سفر و این جاده زندگی بی معنا، بی گریه، بی دلبسته بودن به چیزی، زمخت و خشن است و نابخردانه است اگر در آن بی معنا زندگی کنی آری نابخردانه است.

شاید سخن راهبه برای آنکه هر دو سال کلیسای خود را عوض میکرد تا دلبسته چیزی جز خدا نشود، در همین جا بتوان یافت. تو دل‌بسته چیزی باش، گوشت دار ،پوست دار،خون دار. چرا؟ تا که معنای زندگی را در ساحل بی کران دریا گریه کنی. تا که قمار بازی با زندگی در بلندای لذت( بند بازی)، همچون صلیب باشی نه غلط گفتم خودِصلیب باشی و بر پل صراطی که دین با آن تو را ترساند بخندی. در رهایی در وصال( هنگام بند بازی و چوبی که در دست می‌گرفت شکل صلیب میشد). فلینی دنبال معنا دهی به زندگی است. معنایی نه از جنس هزاران ساله آن جهانی، که این جهانی.

 با کدام ابزار؟

 هنر، موسیقی که تو در کنار دخترک جا گذاشتی و چهار سال بعد از غریبه ای شنیدی و به بی‌کران دریا گریه کردی. کتک خوردی. له شدی.

 ارتباط انسانی چون ریلی که در کادر شب مستی، برق می زند، نشان میدهد، حتی پس از نیستی ادامه دارد.

و اینکه معنای زندگی را دریابیم، بیش از آنکه دیر شود. بفمیمش، نادان نمانیم.

 انصافاً هر سه شخصیت فیلم را دوست داشتم. هر سه بودم. سه تن، چون سه رکن مسیح. فانی مفاهیم آن دنیایی مسیح را این دنیایی و گوشت و خوندار کرده است.

 

کسی از خوانندگان اگر خواست اعلام کند لینک دانلود فیلم با دوبله فارسی را برایش ارسال کنم.

 

 

@parrchenan