امامزاده
اینجا یک امامزاده است.
تا چند سال پیش یک ساختمان ساده خشتی چوبی کوچک بود که درِب ورودی آن همیشه بیست و چهار ساعت شبانه روز باز بود و گاهی که نیاز به معنویت و خلوتی داشتی، کافی بود اراده کنی و به آنجا بروی.
اما ناگهان دو سال پیش آمدم و دیدم امامزاده زیر و زبر شده، از آن ساختمان خودمانی و جمع و جور خبری نیست و این ساختمان جای آن را گرفته است.
نکته جالب ماجرا آن بود که درش بسته شد. در واقع دو قفله شد. یک قفل درب اصلی و دومی قفل آویزی که بر حصار بیرونی میزنند.
و صاحب پیدا کرد . تلفنی بر شیشه پنجره زدند که برای باز کردن در به این شماره تماس بگیرید!
حالا تو برای آن حس و حال روانی که نیاز به معنویت میشد تعریف کرد و گذرا است نیاز به اجازه و رخصت داری و خلوتت را باید در حضور دیگری برپا کنی!!
نتیجه:
آیا ما در زندگی هامان اینگونه عمل نمیکنیم؟
چیزی که سهل و آسوده بدست می آمده و از آن لذت میبردیم را به نام نو شدن، تکنولوژی، مُد... تغییر داده و بر خود سخت کرده ایم و دیر یافتنی
درحالیکه
هدف اصلی رسیدن و برآورده شدن بود
مثلا برآورده شدن حس معنویت در این نمونه که ذکر آن رفت.
تو برای وصل کردن آمدی
یا برای فصل کردن آمدی