نمیدانم کرونا با شما، با فلسفه زندگی شما، با ایده ها، آرزوها، آرمان ها، اهدافتان چه کرد

اما برای من اتفاق مهمی را در باورم و فلسفه ام به جریان انداخت.

اینکه فهمیدم در نگاه کلی تنها عدد هستم. عددی که اضافه یا کم میشود. این کل، گاهی میشود جامعه، کشور، جهان و کل کل یا همان هستی، 

به واقع در نگاه کل، بود و نبود من یکی است.

 از این مقدمه به متن نگاه جدیدم می‌پردازم:

 کرونا فهماند سهیل، ای سهیل با تو هستم، با خود تو، تو هم رفتنی هستی. دریاب.

با توجه به سابقه ژنتیکی خانوادگی و کیفیت زندگی و تبار خانوادگی حدس میزنم در یک سوم پایانی چرخه هست‌بودن هستم. یک سوم پایانی احتمالأ با کیفیت از زندگی باقیمانده ام‌.

 بقیه ای اگر این هست‌بودن داشته باشد سر از کم کیفیتی بر خواهد داشت.

و این اتفاق و نگاهی است که از عید نود‌ و نه با آن زندگی کردم و نفس کشیدم.

در این گمان هستم که دو سوم گذشته هستی ام، حظی خوب، از کیفیت برده است و اینک تلاش دارم بیابم آنچه بر کیفیت بیشتر این یک سوم پایانی اثر گذار است چیست؟

با توجه به خوانده هایم، گمان دارم، این مسیر از پر رنگ شدن معنا زندگی بواسطه عشق امکان وقوع خواهد یافت. اینکه در عشقی و حضور با دیگری، ممکن است این یک سوم پایانی از هست‌بودن را با کیفیت بیشتری همراه کنم.

اما و هزار اما که یافتن آن بسی دشوار است، تقریباً مُحال. چرا که دیگری ها جنس نگاهشان به زندگی فرق دارد. آنها با دوچرخه ای، کتونی، کفش کوهنوردی، کوله پشتی، دیدن طلوع آفتابی، لذت بردن از شعری ...کیفشان کوک نمی‌شود...

 

 باشد که همه ما معنای زندگی در خور، عینی و واقعی و ملموس و نه ذهنی در هستِ باقی مانده خود داشته باشیم.

 

ای مــــــرغ گـرفتار بمـانی و بـبـیـنـی. آن روز همایون که به عالم قفسی نیست

 

پی نوشت:

 صبح بارانی بود، پُرو تر از این حرفها هستم، لباس ورزشی ام را پوشیدم و بجای کتونی، پوتین بر پا کردم و گفتم میزنم به باران و با دویدن بدنم را گرم میکنم.

زیر باران که رفتم، شدید تر از آنچه بود که در ذهنم می‌پنداشتم.

بارانِ پاییز خصوصاً اواخر آبان و آذر، حکم عزرائیل دارد، جان هزاران برگ ملول و رنگ پریده چسبیده به شاخه را می‌گیرد و بر زمین میزندشان. مثل باران بهار نیست که روح دمیده بر برگ شود.

باران پاییزی، حکم راحت کردن جان آن برگهای خسته و به انتهای هستِ‌خود رسیده است. برای آنها نعمت است. راحتی است، آزادی است. رها شدن از درخت، درختی که اینک با این خستگی و چروکیدگی، رهایش نمی‌کند و قفسش می شود و باران پیام آور آزادی او میشود. باران او را از قفس آزاد میکند.

 

نرفته بازگشتم، هنوز دلم جنسی از باران بهاری میخواهد. باران بهاری چیزی از جنس معنای زندگی، و نه پایان زندگی . از جنس هست هاست و نه نیست ها. از جنس عشق.

 

پوششم را بهتر خواهم کرد و دوباره به باران خواهم زد.

امروز با باران نفس خواهم کشید

 

 

 

 

@parrchenan