سه گانه ای از مادر

 

یک

در هوای سردِ شبانهِ پاییزه تهران می‌رسی خانه.

خانه، هزار عطر شده است. عطر انواع خوراک ها. مامان شام درست کرده و عطر غذاهایش در هوای خانه می‌پیچید.

 از هر گوشه خانه، عطری به مشام می‌پچید. 

سالها پیش سینما، فیلمی پخش شد به نام ماهی ها عاشق میشوند، و انواع غذاها را رنگارنگ نشان میداد. از سینما که بیرون میزدی، می‌رفتی یک خوراکی میخوردی.

 مامان هم، همانگونه کارگردانی می‌کند. استعداد عجیبی دارد که با عطرها، این کند، از طریق عطر ادویه ها شاعرانه چیزی چون کلمه، که نه از گوش، نه از بینایی، که از مشام، غزلش را می‌سُراید و به تو می‌نوشاند. غزلی از عطر.

آن قدر عطر ها غلیظ است که از گرسنگی دیوانه میشوم. 

مادر گاهی از طریق این عطرها، شکنجه میکند و من حاضرم با این شکنجه، گناه همه آدم تا خاتم را برعهده بگیرم، فقط این عطر ها و غذاها آماده شود و اجازه میل شدن بدهد.

 

آن قدر در هوای خانه عطر خانه پیچانده که از گرسنگی میخواهم سر به دیوار بکوبم. رخصت صادر شد:

اول آش گشنیز که با یک حبه سیر تفت داده شده و ژلاتین قلم، پخته و تو چه می‌دانی این با کسی که شبانه سرد تهران را رکاب زده چه می‌کند؟

 از عطر گشنیز مست نشده... که

 دوم مرحله، دلمه به و سپس کته با کوکو سیب‌زمینی و سبزی است. تنها دو رویی که دوستش دارم. با مزه زرشک و گردوهایی که زیر زبان، می ترکند و تا می آیی به آن عادت کنی، دانه فلفل سیاه است که سقف دهان را از عطرش که زیر دندان آسیاب ترکیده، محوطه دهان را از آن خود میکند و حکومت نظامی اعلام می‌کند. دهانم شبیه قره باغ شده است. در جغرافیای جهان جای کوچکی است اما هر قوم و قبیله ای سعی دارد بر آن تسلط پیدا کند و عطر های متفاوت که در هر لقمه در دهانم می‌پیچند این میکنند. و من مست میشوم، اگر تا به حال نمرده باشم و در بهشت برین نباشم و اینها جایزه اعمالم باشد. با هر قاشق خوردن، به‌به است که ناخودآگاه از دهنم بیرون میافتد. دیدید این قاری های مصری قرائت می‌کنند و حضار، اااالله اااالله میکنند، در چنین موقعیتی قرار می‌گیرم. به‌به و یا نه حتی،

 یک قرائت از مصطفی اسماعیل هست که فرد به این الله الله راضی نمیشود، شروع می‌کند به کف زدن.

اینگونه هستم شاید

. نمیدانم بخورم، بجوم، به‌به بگویم، اُممم بگویم، آخر چرا ما هم حرف زدن و هم خوردن و هم ابراز احساسات از طریق کلمه را مجبوریم با دهان انجام دهیم؟ این باگ طبیعت و تکامل بوده. و برای انسان های صدها هزار سال بعد، بهتر است درستش کنیم.

دلمه بِه را میگذارم در آخر که با عطر دارچین و به نیم‌پز، خاتمه کرده باشم. از خودم متعجبم یک دیس برنج خورده ام. اما اینکه چرا چاق ترین آدم دنیا نیستم نمیدانم؟

دو

شیرینی به دست می آیم خانه، مامان می‌ پرسد داستان چیست؟

پاسخ میدهم، امروز هزار کیلومتر دویدنم را در طول این ایام که می‌دوم پُر کردم. یک خنده میزند و نگاه عاقل اندر سفیه می‌کند. مادرم سخت‌خنده است، همینکه خنده زد کافیست. میگویم: خوب خوشحال بودم. یک سر در حد یکی دو میلیمتر تکان می‌دهد. لابد با خود فکر می‌کند عجب بچه اسکلی دارم من

سه

 میرسم خانه، مامان می‌پرسد با دوچرخه نرفته بودی؟ عرق سر و صورتم را گواه می‌گیرم که با دوچرخه بودم. میپرسد، چرا پس کلاه ایمنی ات را نگذاشته بودی؟

: یادم رفت، و صبح حوصله نداشتم، برگردم.

میگویدم: دل‌ْنگران بودم از صبح تا الان.

 

بعید است دیگر فراموش کنم.

 

 

@parrchenan