اگر چنانچه خواننده این مطلب هستید در چند قسمت و در چند روز عید بخوانید(ممنون)

1.شب آخر سال 87 است و تصمیم گرفتیم من وسینا ساعت 11 شب بریم فلکه دوم ببینم چه خبر است .شد یک شلوار هم بخرد.

ستارخان ترافیک عجیبی داشت و ما وقتی رسیدم که از فلکه اول تا دوم را بسته بودند و خیل عظیم جمعیت در وسط خیابان مشغول گشت زدن در بین دست فروشان بودند.جمعیت  بسیار زیاد بود بطوری که مسیر 10 متری را باید در 5 دقیقه طی می کردی، جالبی ماجرا آن بود که مغازه های خیابان بی مشتری بودند و مردم در بین دست فروشان گمشده خویش را می یافتند.( این همه دست فروش نشان بالنده ای از اقتصاد ایران است و این همه جوان که هر چه هنر داشتند ، از طنز تا صدای خوش برای جلب مشتری بکار می بستند نشان از آینده ای تابناک؟؟؟؟؟) چه کیفی می کردند بانوانی که برای خرید آمده بودند( من چون قصد خریدی نداشتم بیشتر جمعیت برایم جلب توجه می کرد). در آن شلوغی از این طرف خیابان به آن طرف میرفتند که لازمه آن قدرت بازو و هل دادن بود( نمی دانم خرید چه نیروی  به آنان داده بود که هر یک خود شده بودند یک حسین رضازاده)یاد بعد از ظهر افتادم که در تاکسی ون نشسته بودم( قسمت انتهایی آن) و روبرویم دو خانم نشسته بودند. تا دیدند که کیسه نایلون دست یک دیگر دارند رفیق شدند. نه رفیق 10 دقیقه ای گویی  رفیقانی ببوده اند که سالها از هم جدا شده اند و اینک این تاکسی ون آنها را به هم رسانده. خرید های خود را به یک دیگر نشان می دادند و نمی دانید در چهرشان چه لبخند رضایتی موج می زد. لبخندی که شاید تداعی گر  شیرین ترین لحضات زندگیشان بود و من متعجب از این هم شادمانی.

2.

بر گردیم به شب خودمان که شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد.ما در آن وادی حیرانی چون تخته موجی سوار بر دریا از این سو به آن سو رانده می شدیم. یاد حرف صالح اعلا افتادم که به بینندگان خود پیشنهاد چرا در وادی اندیشه می دهد و اینک این مردم در حال چرا در خرید بودند( ما هم  داخل همین مردم).اما ابن همه جمعیت نه فقط برای خرید آمده بودند که خوب کسان دیگر ی نیز بودند که مشتری این 16 روز تعطیلی خود را در بین جمعیت می گشتند و پیدا می کردند. یاد کتاب همه روسپیان سوداه زده من  نوشته مارکز افتادم و گل اندام و روزنامه نگار آن . اما مشکل آنجا بود که نه اینان گل اندام بودند و نه مشتری ها روزنامه نگار.شب عیدی در غمی فرو رفتم و به خانه آمدیم. غمی که که یاد آور گذشتن یکسال دیگر بدون کمترین بهره ای  و کشته شدن یک وبلاگ نویس نزدیک عید -آن را ُعمیق تر می کرد و اگر نبود خرید سینا و آن لباس تنگ داخل کله اش گیر شده و قهقه های بی امان من . نمی دانم چگونه تا سحر به خواب می رفتم؟

صبح بعد از 6 ماه که قرار بود یک تلوزیون بگیرم آخر با زور پدر راهی جمهوری شدیم( من و سینا زیاد اهل تلوزیون نیستیم و بود و نبود آن زیاد فرقی به حالمان نمی کند).تا به جمهوری برسیم در  رو بروی ساختمان پلاسکو و خیابان ملت و... ملتی به این سو آن سو می رفتند که جمعیت شب  گذشته چون رودی در مقابل دریایی بود.گویی مردم را جنونی فرا گرفته است که تا ساعتی دیگر  عالم کون فیکون خواهد شد.

3.

ما تلوزیون خود خریدم و سوار موتور خویش شدیم. کارتون تلوزیون دست من بود و نمی توانسم جلوی خود را ببینم و به ناچار مناظر کنار را به تماشا نشسته بودم بر موتور خویش.

درختانی که چون خواب دم صبح کودکان که با نوازش مادر خود بیدار می شوند را می دیدم که نوازش نسیم بهار چون مادر کودکان آنان را باکرشمه بیدار می کندو از آنان همه ناز بود و از نسیم انتظار.از دیدن زنده شدن درختان وطبیعت هیچگاه سیر نمی شوم واقعاً سیر نمی شودو هر بار که میبینم بر ترس و شک خود غلبه می کنم که چندین ماه قبل در وجودم رخنه می انداخت:

اگر این طبیعت زنده نشود چه؟

این خاک تیره می شود رنگی سبز بر خود گیرد؟

اما حال می بینم و یاد کلام دوست میافتم که ما شما را زنده خواهیم کرد ،اما درجهانی دگر.باشد که این شک، سالهای بعد به یقین تبدیل شود و این یقین پلی باشد بر ایمان قلبی ام که ابراهیم به قیمت قربانی کردن اسماعیل پرداخت!!!!!