منظر زیبا
از مشتریان ثابت دکان است، آمده بود دکان و از دفتر مشق دخترش کپی میگرفت. گفتم دلم برایشان تنگ شده، هر گاه میدیدمشان از مسیر مدرسه به خانه، پدر خانواده دنبال دخترش میرفت ،کوله پشتی کوچک او را بر دوش گرفته و دختر لی لی کنان، جست و خیز کنان کنار پدر، می آمدند سمت منزل. از جلو دکان که عبور میکردند یک سلامی هم به ما از این فضای زیبا از سمت دخترش میرسید.
پدر کودک گفت یادش بخیر.
به او گفتم: تو فقط اینها را نبین، این منظره زیبا را از دید من ببین. منِ مددکار اورژانس اجتماعی که صحنه های دهشتاکی از کودک آزاری دیده ام. از بی تفاوتی پدر به کودکش دیده ام. از بی مسیولیتی پدری در قبال فرزندانش...
این تصویر هر روزه عبور کودکِ دانش آموز به همراه پدری که کیف مدرسه دخترش را بر دوش میکشد نهایت زیبایی است در منظر چشم مددکاری دردمند.
واقعاً فکر نمیکردم دلم برای عبور کودکان دانش آموز، حضور والدین بر سر در مدرسه، عبور به همراه والدینشان تنگ شود.
صحنه های زیبای زندگی دقیقا در حضور چشمانمان بود و هست. تا عمر در کف داریم زیبایی ها را ببینم.
دم غروب
میان حضور خسته اشیا
نگاه منتظری حجم وقت را می دید.
و روی میز ، هیاهوی چند میوه نوبر
به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.
و بوی باغچه را ، باد، روی فرش فراغت
نثار حاشیه صاف زندگی می کرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد می زد خود را.
مسافر از اتوبوس
پیاده شد:
چه آسمان تمیزی!
و امتداد خیابان غربت او را برد.
غروب بود.
صدای هوش گیاهان به گوش می آمد.
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی ، کنار چمن
نشسته بود:
دلم گرفته ،
دلم عجیب گرفته است...
سهراب سپهری
پی نوشت: دلم بر آفتاب هم تنگ شده است، ده روزیست ندیدمش
@parrchenan