من به همراه دوستانم سالها قبل، چندین سال در کنار ریل راه آهن، ایامی از سال را رکاب زدیم. از تهران تا مشهد. هر سال که رکابیدن را کنار ریل قطار شروع می‌کردیم، تا ریل قطار را می‌دیدم، سلام دوستم ی به او تحویل میدادم. اولین قطار که از کنارمان عبور می‌کرد نیز سلام دوستمِ مرا تحویل می‌گرفت.
بُن مایه فکری و عملی و اندیشه ای ام شاید در همین واژه بگذرد:
دوست.
در این واژه، مرام و معرفت و لوتی گری عظیمی نهفته است. پر است از دیگری.
دوست یعنی یک دیگری بسیار نزدیک به من .و تنها اوست که می‌تواند لایه های زیرین و عمیق تری از رسوب خفقان آور من بودن را از من بزداید و مرا از من رها کند. دوست است که در شادی ها، غم ها، تنهایی های، تنهایی ها تنهایی ها... وجودی و درونی تو را از آن ته چاه ظلمانی دستگیر میباشد.( این تجربه من است فقط و نه تجربه عموم انسان ها)
با دوست، و مترادف آن ریفیق ، معنایی نزدیک تر از دیگری هستند، میتوان زندگی کرد. میتوان دید.
وقتی نگاه و مانیفیست این شد، بعد از مدتی میتوانی با قطار، با دوچرخه با درخت، با ماشینت،  دوست شوی. در خیالت سخنان آنان را بشنوی حتی.
دوستی دارم روغن فروش است، تعریف می‌کند گاهی بعضی از مشتریانش وقتی برای ماشینشان روغن می‌خرند و تعویض می‌کنند، گویی صدای تشکر و صدای نفس های منظم ماشین را می‌شنوند و گویی که موجود زنده، حرف های ماشین را برای دوستم، ترجمه میکنند.

سفری به یزد پیش آمد و سوار قطار شدم و دوباره یاد آشنای دیرین و دوستی که چند سال در کنارش رکابان بودم در خاطرم رو آمد. دوست‌قطارم.

این مانیفیست دوستی را مدیون این حغمله کوتاه از رساله قشیریه، قرن سوم هجری هستم که در کتاب یک حرف صوفیانه خواندم:
هر که جز دوست، دوست بدید، دوست ندید.

وقتی این جمله مانیفیست تو شد:
دوست‌درخت خواهی داشت
دوچرخه ات نام خواهد داشت و...
پی نوشت:
۱. در بوم گردی زیبای پادیاو شبی را سر کردم، حرکتی پر از معرفت  و لوتی گری از مسیولین جوان آن دیدم که نشان از آن بود که مسافر را  دوست می‌بینند.
۲. این دو روز، به واژه دوست، ریفیق و ریفقانم بسیار فکر کردم.
۳. وقتی خبر بابا مرد را، به دوستانم که در حال رکابیدن در غرب ایران بودند رسید، برنامه را رها کردند و آمدند که در ختم دوست کوهنورد خودشان و پدر دوستشان شرکت کنند( چرا این زمان یاد این نوع خاطره افتاده ام نمیدانم)
@parrchenan