در خیابان بودم که تلفن همراهم زنگ خورد، شماره ای غریبه بود. پاسخش دادم. از بازار تماس می‌گرفت و پرسید شما در فلان تاریخ فلان چیز را خریده اید؟

پاسخ مثبت دادم. گفت اشتباه کرده اند و بجای ۲۸۰ هزار تومان، دو میلیون و هشتصد هزار تومان کشیده اند. خاطرم امدم که دستگاه پوز، نکشید گویا.

حضوری رفتم و تشکر کردم و مبلغ اضافی را گرفتم. برعکس آنچه فکر کنید، قیافه حاجی بازاری نداشتند. از این بچه های قیافه خفن بودند و البته که خودشان، نیز از این اسکارف و فندک و وسایل تزئینی اینگونه می‌فروختند.

حال چرا این را نوشتم؟ 

۱.مهمترین دلیل ام آن بود که یک اتفاق انسانی را، بسیار انسانی را و اخلاقی را مستند کنم. فروشنده عذرخواهی کرد و گفت مدتها در بانک و دفتر حسابداری تلاش کرده‌اند تا صاحب آن کارت را بیابند و از بانک تقاضای شماره تلفن آن فرد را بکنندو ... اگر شما بدانید روزانه چه تعداد کارت در دکانی کشیده می‌شود و این را دو ماه ضرب کنید، عظمت رفتار آنها را کشف خواهید کرد.

۲. گاهی سیاهی هایی که می‌بینم، گرانی، فقر، هواپیمای ساقط شده، مردی که تا کمر در سطل زباله خم شده، کودک کیسه زباله بر پشت، ... و از این قبیل همه فیلتر وجودی ما را سیاه میکند چرا که شیمی خونمام تغییر کرده و همه چیز را با این نوع فیلتر میبینم.

اما

اما

اما

 واقعیت این نیست. واقعیت رنگی خاکستری دارد. نه سیاه است و نه سپید و معتقدم هر گاه سمت یکی از این دو رنگ غش کردیم از واقعیت دور شده ایم.

این واقعه را هم از این جهت مستند کردم که بدانیم واقعیت به آن سیاهی که متصور هستیم نیست.

 

پی نوشت:

 برای دگر بار که بازار خواهم رفت به نشانه تشکر شیرینی برای این جوانمردان خواهم گرفت.

جوانمردی مگر چیست؟

همین خوبی های کوچک و بزرگ

 

@parrchenan