صبح اول صبح از بقال محل، پنیر میگیرم برای صبحانه. پیرمرد مثل هر روز نیست. دُژم است. خُلق او اینگونه است که صبح ها شاد و شب ها خسته و کم حوصله است. و صبح کله سحر از اولین سلام گویان او هستم و شب با دوچرخه هم. با خودش هم در میان گذاشتم این خُلقش را و تصدیق کرده است. سر و مو و ریش یک دست سفیدی دارد، و این، کهن بودنش را به گونه ای دگر رُخ نشان می‌دهد.

می‌پرسم: حاج آقا مثل همیشه نیستید؟

مشتری قبل مرا را راه می‌اندازد و همین که پنیر را دارد حساب میکند ( کمتر از یکماه دوباره چهار هزار تومان گران شده است) زیر لب می‌گوید: دعا کن بچه ها مریض هستند.

بقالی را دو پسرش می‌چرخانند و با یکی شأن آشنا ترم، دل نگران میشوم و میپرسم برای آقا مجید اتفاقی افتاده است؟

پیرمرد که می بیند به اشتباه افتاده ام می‌گوید خانمش مریض است.

غم او، غمکی که از صبح که بیدار شده و در دل داشتم را همچون باد غروب هنگام که بر اجاقی نیمه خاموش بدمد، می‌گیراند.

 به احوالات پیرمرد فکر میکنم و پیاده تا اداره گام بر می‌دارم. اول به او حسرت بردم، اینکه پیرمرد سال‌های سال، محبوبی، عزیزی، دل‌بری، سرو‌چمانی، داشته است و با او به این سن با این مو و ریش یک دست سفید رسیده است و بگونه ای زیست کرده‌اند که از بیماری محبوبش، این چنین صبحگاهان غمین میشود و حتی این‌قدر این غمین صادقانه است که قابلیت انتقال به یک دیگری غریبه پیدا می‌کند.

در حال گام برداشتن هستم و پرتاب میشوم به دو هفته پیش:

با ماشین ون اداره برای ماموریتی در خیابان بودیم و در چهار راه در انتظار سبز شدن چراغ راهنمایی و رانندگی. از این دست فروش ها لالو های ماشین ها چرخ می‌خوردند. یکیشان از این حباب سازها شبیه تفنگ داشت و با هر بار ماشه چکاندن، صدها حباب ریز و درشت را در هوا پخش میکرد. 

تصویری و حالی اشراقی گونه یافتم، حبابها را دنبال میکردم، بر یکیشان زوم کردم، قوی به نظر می آمد، از جلوی شیشه و قسمت راننده، باد او را به سمت مَنظر چشم من آورد و سپس باز، باد، حرکتی دیگر بر آن بخشید و بر روی شیشه ماشین جلویی متوقف کرد و سپس ترکید.

 

تامام.

همین.

 

با خود اندیشیدم در عمر دراز آهنگ چهار میلیارد ساله زمین، این زیستن عمر ما، از تولد تا مرگ این حباب کمتر است. کمتر از پلک زدن حتی.

 

نتیجه راوی:

گاهی برای این درنگ، این پلک زدن، این زمانِ چون حباب، داستانهای دور، دراز و نامتناسب با این خُردک زمان طراحی می‌کنیم. اگر این حباب را در پندار تشخیص دهیم و با آن زندگی کنیم، از بسیاری از چیز هایی که ما را عصبانی و خشمگین میکنند میتوانیم با یک نیش‌خند به این حال خودمان عبور کنیم. بالا پایین شدن دعاوی مالی، دعوا های الکی دولکی و خیلی چیزها دیگر...

 

شاید لازم است یک دستگاه حباب ساز بچگانه نه برای فرزندمان که برای خودمان بخریم و هر روز خود را در قامت آن حباب باز تعریف کنیم.

دو

بچه ها، منزل، نام دیگر همسرم، خانمم، محبوبم، عشقم، دلبرمِ مرد ایرانی است، وقتی چنین واژه ها زیبا در ادبیات ما حضور دارد، چرا با این واژه ها گمنام، مبهم، نارسا، و عدم شخصیت بخشی استفاده میکنیم؟

 ای مرد ایرانی که زندگی را به کمک حضور همسرت، محبوبت، عشقت، معنا دارکرده ای، به خودآ.

ای مرد ایرانی که موی سیاهت را با حضور همسرت به سفیدی رسانده ای و در غم او غمناکی، به واژه‌هایی بی اندیش که صدها سال پیش حافظ و سعدی بر ما هِدیَت کرده اند.

 

@parrchenan