شاهد
پرچنان:
نانبا
از کودکی نانوایی و شاطری را دوست داشتم به تماشا بنشینم. یک حس و حالی مرا بر میانگیخت.
جنب و جوش چند نفر آدم با هم، دریچه ای که آن را تنور مینامندش. آتش و گرما و از همه مهمتر عطر سحر انگیز نان. برای من عطر نان، یکی از بهترین عطرهایی است که استشمام میکنم. شاید به این دلیل که مهمترین نیاز بدن را پاسخ میگوید: گرسنگی.
معمولاً دوست دارم هر کجا که مهمان هستم یا حضور پیدا میکنم اگر صبحگاهان باشد، نان آن سفره را تهیه کرده باشم.
با توجه به این تاریخچه کودکی، با نانوا های محل زود خودمانی میشوم.
در محله ما، با نانوایی سنگکی خودمانی هستید. اگر بطور معمول سه دقیقه قرار است برای گرفتن نان وقت بگذارنم در آنجا میشود ده دقیقه و یک ربع . با هم حرف می زنیم. بیشتر او، کمتر من.
اما نانی که برای من بیرون میکشد فرق دارد. کنجدش، برشتگی اش. دقت کرده و دیده ام کارش را، تا چند بار نان را در تنور جابجا میکند، تا همه جایش برشته شود. از تنور که بیرون میکشد بلافاصله بدستم نمیدهد. ابتدا به میخ گیره نان میزند تا هُرمش، گرفته شود، عرقش ریخته شود. بلافاصله هوای بیرون بر آن نخورد. و اینگونه نانی عزیز تحویلم میدهد.
همه این مقدمه گفتم تا به این حرف برسم:
که ما استادی داریم متخلص به شاهد که شاعر است و شعر های عزیزی میسراید. صبح اول صبح که خمیرهای چونه شده،و نان های برشته شده را میبینم یا شاهد و شعرهایش می افتم. شعر های او برای من حکم نان برشته و به دقت در تنور جابجا شده همان شاطر را برایم دارد با همان عطر.
کلا آدم شکومویی هستم. و حتی شعر های شاهد را با عیار شکوموی خود میسنجم. اما این نان، برای من نانِ جان است نانِ روانم است. یک جایی از زیبایی شناسی روانم را درگیر میکند و سیر که نه گرسنه میشوم و لذت میبرم.
هر روز صبح در صف یک دانه ای ها دکان ناپیدا شاعر می ایستم. خود شاعر متناسب با حال خودش و حال من، شعری از تنور گرم دلش برایم بیرون می آورد و نمیدانید این شعر چه مزه و عطری دارد.
پی نوشت:
معنای شاطر: بسیار شاد_ چون دائم متحرک است وجنب و جوش دارد تداعی آدمهای رقصان و بسیار شاد میکند.
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را
آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
-مولوی
@parrchenan
(شاهد):
شب است و مرا بوی یار می آید
دلم ز سینه شب بی قرار می آید
گفتم نشینم و باخودگپی بزنم
دیدم ز شرح سینه شرار می آید
رفتم به پیش وزدم کوبه بردرش
گفتم بخیزکه مراعزم یار می آید
آمدبه پشت در از زیرلب بگفت
درنیمه شب زبهر چه کار می آید
گفتم که در بگشاو ببین روی زرد
گفتا برو که مرا میگسار می آید
(شاهد)
در فرازو در فرودم هرزمان
گاه اندر خاک و گه درآسمان
گر در آید از درم یک دلربا
می بردجان رابه درگاه خدا
آن که دل را می رباید دلبر است
آنکه داردحال خوش اوسروراست
@parrchenan