از بچه های ترخیصی ام هست. سالهاست ترخیص شده و روی پای خود. وقتی که زنگ می‌زند بیشتر به قصد درد دل کردن است. اما اینبار راهنمایی شدن هم چاشنی کار کرده بود.

 از محمد آقا موتوری محل کارش گفت. این که شصت و چند سال سن دارد و از همه دنیا یک موتور خسته بیش نصیبی نبرده است. اینکه همیشه کار کرده ام تنها دارایی اش همین موتور شده است.

پسرم گفت: آقا نمی‌خواهم آینده شبیه محمد آقا موتوری بشوم. این‌جا هر چی کار میکنم میبینم دو پله عقب تر افتاده ام. هر چه پس انداز می‌کنی، تهش خالی تر هستی، کیسه سوراخ تر می‌شود. میخواهم از ترکیه قاچاقی بروم فلان جا.

 بهش نگفتم نرو، همچنین نگفتم برو، گفتم این بازی را بلد نیستم و شناختی ندارم‌. راهنمایی اش نتوانستم بکنم.

 

پی نوشت:

۱.از آن بچه های است که بیشتر زندگی اش را کار کرده و پس انداز، اما نابسامانی اقتصادی اجازه هیچ رشدی را به او نداده است. از چهارده سالگی تا بیست و چهار سالگی کار کردن و درجا زدن، نه شرط مردی است، آقای حکومت.

 

۲.اقای حکومت، کدام کارگر و کارمند و حقوق بگیری توانایی تشکیل زندگی حداقلی را دارد؟ کارگزاران و دست اندرکاران، نمایندگان مردم، مدیران عالی مقام، کافیست به جای خط ویژه، ماشین ویژه، امکانات ویژه، از اتوبوس و مترو استفاده کنید، کافیست به جای خرید با بن های رفاهی، از جیب خرج کنید تا این را ملتفت شوید.

نماینده های مجلس، از مترو بهارستان تا در ورودی مجلس، هفت دقیقه بیشتر، پیاده، راه نیست. لطفاً هر از چند گاهی امتحان کنید.

نتیجه راوی:

گاهی میشود به مهاجرت فکر کرد. مهاجرت طیف گسترده ای دارد از افکار و هویتی که برای خود در طول سالها درست کرده ای تا مهاجرت از شهر و حتی سرزمین. در محل کارم، یک چیز دل آزار بود و تلاشهایی جهت برطرف کردن آن کرده بودم. در نهایت به مسیول شیفت گفتم: اگر شرایط بخواهد همینگونه باشد، ترجیح میدهم از این ساختمان، مهاجرت کنم. به هر کجا که این دل آزاری نباشد.

 مهاجرت از اندیشه ای، پنداری، باوری، هویتی، می‌تواند معناهای دیگر هجرت باشد. نامی که بخاطر تقویم مان بسیار شنیده ایم.

 

@parrchenan