پرچنان:

چند سال است!

 

از وقتی پسرکَش کوچک بود و قدش تا بازوی مادرش هم نمی‌رسید می‌بینم‌شان. خیابان ولی عصر رو به پایین را با گام‌های کوچک و تندشان طی می‌کنند.

چادر گل گل‌اش را مثل بندری‌ها می اندازد روی دوشش .لاغرست و سیاه چرده و ریز اندام.

چند سال است!

هر وقت همت می کنم پیاده روی کنم در ولی عصر رو به بالا، حوالی باغ فردوس، می‌بینمشان. نه باری دارند و نه بندیلی.

 

چند سال است!

عصرها نزدیک غروبِ گرگ و میشی؛ شتابان با لبخند یا بی لبخند بر می‌گردند. پسرک که بزرگ می‌شد را دیده‌ام وقتی قدش به شانه مادر رسید را دیده‌ام، وقتی به گردنش رسید را هم دیده‌ام و دیروز غروب که شانه به شانه هم بودند. ده دوازده سالی بیشتر ندارد.

 

چند سال است!

موهای پسرک مشکی است مثل شبق. پوستش تیره. نمک دارد. به دل می نشیند. هر دوسبکبارند. 

اما دیروز روز دیگری بود. از دور دیدمشان. که از مقابل باغ فردوس می‌گذشتند. پیاده رو از جلوی قدمهای من دراز شده بود تا قدم‌های آنها.

گام هاشان تند و کند می‌شد.

نه مثل همیشه!

داشتند تصمیمی می‌گرفتند. توی دست مادر کاغذی باز و بسته می‌شد. هر دو چشم دوخته بودند به آن. دودل بودند.

مثل همیشه قدم‌هاشان ریز و تند و پیوسته نبود. گامهای منهم مثل آنها.

نگاهم به پسرک بعد به دست های مادر پرت میشد و برمی‌گشت.

و شرم خوشگلشان!

 وشرم قشنگ‌شان!

اسکناسی بود که تا می‌شد و بسته می شد توی دستهاشان.

هنوزمن بودم و پیاده رو و آنها. مادر با لبخند گرگ ومیشی مثل آسمان، مچ‌اش را رها کرد از دست پسرک. حالا دیگر پیاده رو نبود. من بودم و آنها.

شنیدم. صدای پسرک را شنیدم: نه مامان نمی‌خوام...

پر چادر مادر دستش ماند، تا نرود: نه مامان نمی خوام...

چه شرم قشنگی!

آنها را رد کردم. دوباره شد پای آنها و پیاده رو و قدم های من.

ایستادم. از آن راه‌هایی بود که قله اش همآنجا بود. جای کاشتن پرچم همانجا بود.

من بودم و سنگَرم درخت!

من بودم و پیاده رو و لخت‌ترین ویترین، از به دندان کشیدن‌های پی در پی به ساندویج های چربِ پر از ملات. گازهای کوچک گازهای بزرگ، گازهای با احتیاط و گازهای بی احتیاط. خنده‌های بلند.خنده‌های مستانه. و پسرک که با فاصله ایستاده بود به تماشای مادر.

چه شرم قشنگی!

چه شرم زیبایی!

گاهی مادر می‌تواند...

گاهی مادر می‌تواند فقط یک پاکت کوچک از سیب زمینی سرخ کرده باشد.

چند سال است!

 

پیاده روی ولیعصر از پارک وی به بالا، برای من یک چیز خاص دارد. برای بسیاری شاید چنارهای خیابان، باغ فردوس، میدان تجریش و از این قبیل آثار حسی از نوستالوژی و خاطره را بر انگیزد اما برای من، چیزی از جنسی دگر است.

 بیش از چهار سال است که پیاده رو این خیابان را زمستان و تابستان رکاب میزنم و در ضلع شرقی پیاده رو، معمولا زنی با پوشش جنوبی یا بلوچی به همراه پسرکی در حال گذر از پیاده رو به سمت جنوب هستند.

مادر جثه ای ریز دارد، چهار سال پیش پسرک تا کمر زن می‌رسید اما این روزها پسرک قد کشیده و از مادر عبور کرده است و این بزرگ شدن او، انگار مادر را کوچک کرده باشد. آب شده باشد. انگار سفره صبحانه در تابستان که جمع نشود.

کره آب میشود و پنیر ثابت می ماند.

 هر گاه از کنار این دو عبور میکردم داستانی از ذهنم عبور می‌کرد. اینکه از سر کار باز می‌گردند. اینکه چقدر تند راه میروند و....این شد که پیاده رو ولیعصر از پارک وی به بالا برای من اینگونه نشان دار شد.

 

 در کانال شیرجه های زده دیدم، نویسنده، این مادر و پسر ذهنش را درگیر کره است و به آن دو دقیق شده است.

پی نوشت:

شاید این ملال و تکرار انسانی را بشود با دیدن از این نوع زاویه ها کم رنگ کرد. با دیدن آدمهای ثابت گذری و ساختن قصه‌ برایشان در خیالمان.

مثلا یک دوچرخه سوار هست که هر روز از روبروی دکانمان عبور میکند.

یا یک دوچرخه سوار دیگر هست که وقتی خیابان ولیعصر را بالا میرود، فحش های بلند سر میکشد.

 با این تکرار و رفتن در خیال شاید بشود حجم هیچی دنیا را کم تر از هیچ کرد

 

 

هرگز دل من ز علم محروم نشد

کم ماند ز اسرار که معلوم نشد

 

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز

معلومم شد که هیچ معلوم نشد

خیام