تا حالا شده یک ظرف چینی از دستتان بی افتد و با همه وجود پیچ و تاب بخورید ، تقلا بکنید، که آن را هر کجای هوا نگه دارید تا از برخورد آن به زمین و شکستنش جلوگیری‌ شود؟

 

پنج شش سال پیش بود و مربی شبانه روزی بودم. بزرگترین کمد آنجا را بعد از بازنشستگی همکارم در دست گرفته بودم و جای پت و پهن برای من، یعنی بهم ریختگی بیشتر. همین که آمدم لیوانم را درون کمد بگذارم، دیدم رو هواست، بدنم به رقص در آمد پیچ و تاب خوردم که بگیرمش. از دستان و بدنم اما عبور کرد و به زمین نزدیک تر شد با پا اما گرفتمش. خورد به پایم و به زمین نخورد و سالم ماند. نشکست.

 

اما اما اما

 

 به خودم آمدم و دیدم انگشت شست پایم به گوشه کمد گیر کرده است و مثل ماشین خرابی که کنار اتوبان کاپوتش را زده بالا، ناخنم رو هواست. بیش از درد، این صحنه دل ضعفه ایجاد کرد...

 

 باری

 

این تجربه هم به خاطره تبدیل شد. اما چه شد که یاد آن افتادم؟ در جمع عزیزی بودیم و کارها خوب پیش رفت. سپیده خورشید زندگی را می‌دیم که بر سیاهی ظلمت فردی اثر میکند. چون کوه‌نوردی تنها، که به امید فقط این شب زنده ماندن از سرما، چادر بیواک زده و کوران و‌کولاک و برخورد جریان وحشی باد با دیواره چادر و سردی و لرز و سیاهی را تا صبح تاب آورده و اینک اما سپیده ای در آسمان ظاهر شده و این یعنی هنوز زنده است، این یعنی تا ساعتی دیگر آفتاب گرما بخش بر او هم خواهد تابید بودم و بعضی سنگین در گلویم نشست. اما این مجلس جای اشک نبود. اما لعنتی بعض بالاتر آمد، به نزدیکی های چشمها رسیده بود، شبیه آن ظرف چینی نزدیک زمین. به هزار پیچ و تاب روان، اما رخصت ندادم بر چشمانم نشیند. و این شد که خاطره آن لیوان چینی در پندارم زنده شد.

و شبا هنگام با رفیقی صحبت کردم و آن بغض نزدیک به اشک فرو خفته را با گفتگو، تمامش کردم.

 

مادر از عکسها میپرسد. عکسها را نشان میدهم. یکی از عکسها میگم اینجا شبیه بابا نیستم؟ چشمش تر میشود. این گفتگو و حال را دوست دارم. ادامه میدهم. همان عکسی که بابا از خواستگاری تو برگشته است و همه برادرها و پسرعمو ها خندان هستند و لبها تا بنا گوش باز؟

با علامت سر تایید میکند.

 خانه قدیمی پدر بزرگم، شبیه فیلم فارسی ها بود، چند برادر با هم با خانواده هایشان در هر گوشه حیاط در اتاق های جدا زندگی میکردند. بعد از مرگ بابا دیگر به سراغ آلبوم عکس نرفته ام. و نمی دانم چطور این عکس دوباره در ذهنم زنده شده است؟

 قصه ام را ادامه می‌دهم. همان قدر لاغر، همان قدر سبیلو. اشک هایش جاری است. اما این بار سخن می‌گوید. اما بابات خوشگل تر بود. خنده سر میدهم و...

 

@parrchenan