وطن
یک هفته ام را مرور میکنم. یک هفته از نقطه صفر پیدایش «ما» گذشته است. نقطه صفر تکوین یکی از بخش های مهم تورات است و همیشه نامش دلم را میبرد. از وقتی «ما» شده ایم، این نقطه صفر پیدایش را میفهمم درک میکنم و اتفاقات و حالات جدیدی را اداراک میکنم. در واژه ها غرق میشوم، یکی از این واژه ها وطن است. تا به حال معنایی که از واژه وطن در پندارم جولان میداد، یک واقعیت گوشت و پوست و خون دار نبود. یک واژه انتزاعی بود. وطن احساس و نامی بود که به سرزمینی که در آن ریشه داری اطلاق میشد. و مرزهای آن در نقشه جغرافیا مشخص بود.
اما این روزها این واژه برایم گوشتمند شده است. وطن میتواند یک انسان باشد. وطن وجود کسی و انسانی است که دلت، قلبت، روانت... در او مهاجرت کرده است. مهاجر او شده ای، پرستویی هستی که اینک به وطن به سرزمین او پرواز کرده ای. در این تعریف، وطن، از مهاجرت برمیخیزد تا مهاجرت به کوی دوست نکنی به وطن نرسیده ای. وطن گوشتمند برایم ملموس و عینی است. خوابش، بیدارش، خنده اش، گریه اش و چه مقدار که دوست داری قهرمان وطن باشی.
برای رسیدن به مفهوم وطن انتزاعی و وطن پرست بودن فهم وطن گوشتمند لازم است. وطن گوشمند، شِق دیگری از عاشقی است. تا حدودی قابل مفهوم تر.
آن وقت دیگر به بنفشه حسرت نمیبری که با خود میبرند وطنش را هر کجا.
تو خود با وطن خود در چیزی چون جعبه چوبی به هر کجا خواستی پر میکشی و سَرَک.
وطن اکسترنال مفهوم جدیدی است که در این یک هفته کشف کرده ام
@parrchenan
یک هفته از کشف و فهم جدیدم از واژه وطن میگذرد.
هر وطن نیاز به درخت دارد . کدام وطن سراغ دارید که بی درخت باشد. پس ما هم در وطنمان شروع به کاشتن درخت کردیم.
باشد که سالها بعد به تنه قطور آنها تکیه داده و در سایه سار آنها پر از آرامش شویم.
قرار بر این داریم هر فصل درختانی بکاریم.
محبوبم! شما مرا آباد کرده آید. پیش تر درخت بریده ای بودم، مردم مرا ناچیز میشمردند. بعد از آن سپیده که در من طلوع کردید، درختی خرم شدم، بید مجنون شدم.جان من پریشان نیست. از ناله ها خود وامانده نیستم.شب ها رختخواب غرق در اشک هایش نمیشوم.بی کس نیستم آبادم.
صالح علاء