الو پیک گرفته بودم و منتظر.

کلاه دوچرخه بر سر، ماسک بر چهره، اسکارف بر گردن شباهنگام.

الو پیکی که آمد بر رُخم نظر انداخت، چشم تنگ کرد و گفت چشمات آشنا میزند. دست بردم برماسک و از چهره پایین کشیدم، آه از دلی کشید و گفت آقا!

به چهره اش نظر انداختم، ته چهره ای آشنا میزد اما نمیشناختمش.

گفت: آقا منم، فلانی در بهزیستی فلان. اسمش را که گفت چهره مردانه اش را با چهره کودکانه ای که در خاطرم بود تطبیق دادم و آشنا درآمد.

از روزگارش پرسیدم، از بعضی همکاران آن زمان بد گفت. گفتم آیا من نیز هم؟ گفت نه.

کالا را تحویلش دادم و سوار چنبر شدم و رکابان. حس خوبی داشتم و روزگاری که در حال طی کردن آنیم اما...

 روزگار لطفاً آرام تر رو.

پی نوشت:

۱. قدیمیان معتقدم بودند، چشم هر کس، آینه روح اوست.

۲. آینه‌ْچشم، واژه ایست که می‌توان بر هر انسان اطلاق کرد.

۳. دوستان و خوانندگان جانم، عمرمان در حال گذر است، حواسمان باشد

۴.دوش در خواب من آن لاله عذار آمده بود

شاهد عشق و شبابم به کنار آمده بود

در کهن گلشن طوفانزده خاطر من

چمن پرسمن تازه بهار آمده بود

سوسنستان که هم آهنگ صبا می رقصید

غرق بوی گل و غوغای هزار آمده بود

آسمان همره سنتور سکوت ابدی

 

عشق در آینه چشم و دلم چون خورشید

می درخشید بدان مژده که یار آمده بود

سروناز من شیدا که نیامد در بر

دیدمش خرم و سرسبز به بار آمده بود

خواستم چنگ به دامان زنمش بار دگر

نا گه آن گنج روان راهگذار آمده بود

لابه ها کردمش از دور و ثمر هیچ نداشت

آهوی وحشی من پا به فرار آمده بود

چشم بگشودم و دیدم ز پس صبح شباب

روز پیری به لباس شب تار آمده بود

مرده بودم من و این خاطره عشق و شباب

روح من بود و پریشان به مزار آمده بود

آوخ این عمر فسونکار بجز حسرت نیست

کس ندانست در اینجا به چه کار آمده بود

شهریار این ورق از عمر چو درمی پیچید

چون شکج خم زلفت به فشار آمده بود

شهریار

 

 

@parrchenan