لب‌خند

تا به حال به این واژه فکر کرده اید؟ آیا با آن کلمه بازی کرده اید؟ 

از ترکیب لب+ خند تشکیل شده است.

حال چه شد این واژه درگیرم کرد؟

معتقدم لبخند، تبسم، افراد را و بخصوص زنان را زیبا ترین حالت ممکنه خود میکنند.

این روزها که محبوب لبخند میزند بیش از بیش متوجه آن و امر زیبایی می‌شوم. زنان این گمان را دارند که با آرایش است که فقط زیبا میشوند. اما معتقدم زیباترین حالت هر فرد، لبخند اوست. 

چرا؟

اجازه دهید با مثال توضیح دهم. مثلا یک ورزشکار دوپینگ می‌کند و در مسابقات شرکت می‌کند و اگر مقام بیاورد حتی اگر سالها بعد هم متوجه شوند همه مقام ها او را پس می‌گیرند و او زشت میشود. مثال بارز آن آرمسترانگ دوچرخه سوار است.

چرا؟ دلایل علمی پزشکی اجتماعی بسیاری میتوان بر آن بر شمرد، که بدان ورود نمیکنم اما یکی را بیان میکنم. این که این مقام و موقعیت زایده و جوشیده جان او نبود. شیمیایی خارجی، کمک شده بود. از درون او نجوشیده بود. چشمه ای نبوده از درون جوشیده باشد، چاهی بود که با موتور آب بیرون می‌آورد.

معتقدم خنده و تبسم حکم چشمه است. اتفاقی درونی، جوششی درونی است. شیمی خون آدم بی واسطه و با همه وجود. تبسم است لبخند است خنده است. پس زیبایی همه وجود را نشان می‌دهد.

 خنده زیبایی است. شبیه درختی که به تازگی جوانه زده.

صالح اعلا در کتاب دست بردن زیر لباس سیب جمله ای دارد:

«محبوبم ...امشب هم آهویی ها می کنم، تبسم های پراکنده را جمع می کنم دور و برم می چینم. و آن وقت چه فضیلتی دارد زندگی کردن. زنده بودن. کسی در من فریاد می کشد دوباره سحر شده عاشق کجایی؟

 

در این روزها سخت اقتصادی کرونایی که امان بریده است از آدمی ، تبسم ها را باید دور و بر خود جمع کرد و در مرکز زیبایی نشست تا زندگی کرد تاااا زندگی کرد تا زندگی کرد...

 

هوا را از من بگیر خنده‌ات را نه!

نان را از من بگیر، اگر می‌خواهی

هوا را از من بگیر، اما

خنده‌ات را نه

 

 

 گل سرخ را از من بگیر

سوسنی را که می‌کاری

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سرریز می‌کند

 

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می‌زاید

از پس نبردی سخت باز می‌گردم

با چشمانی خسته

 

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی

اما خنده‌ات که رها می‌شود

و پروازکنان در آسمان مرا می‌جوید

 

تمامی درهای زندگی را

به رویم می‌گشاید

عشق من، خنده تو

در تاریکترین لحظه‌ها می‌شکند

 

و اگر دیدی، به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاری است

بخند، زیرا خنده تو

برای دستان من 

شمشیری است آخته

 

خنده تو، در پاییز

در کناره دریا

موج کف‌آلوده‌اش را

باید برافروزد،

 

و در بهاران، عشق من

خنده ات را می‌خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم 

 

بخند بر شب

بر روز، بر ماه

بخند بر پیچاپیچ خیابان‌های جزیره،

بر این پسر بچه کمرو

که دوستت دارد

 

اما آنگاه که چشم می‌گشایم و می‌بندم،

آنگاه که پاهایم می‌روند و باز می‌گردند

 

نان را، هوا را

روشنی را، بهار را

از من بگیر

اما خنده‌ات را هرگز!

تا چشم از دنیا نبندم

 

پابلو نرودا

@parrchenan