وارد بلوچستان شدیم.

از زاهدان با اتوبوس  به سمت خاش و از آنجا هم با ماشین سواری سمت روستا ترشاب و سپس به محل عمو قدرت که نامش کنده زرد است رفتیم.

خاش نسبت به دو سال پیش آباد تر شده بود. در مسجد جامعه آنجا که تاریخ ساختش به سال 1315 می رسید ناهار را خوردیم.

اما کنده زرد. جایی است که عمو قدرت از هیچ آنجا را ساخته بود. چرا که آنان در گذشته جزو عشایر منطقه بودند و عمو قدرت تصمیم گرفته بود یکجا نشین شود.

نسبت به دو سال پیش تغییرات شگفت انگیزی کرده بود. حال روبروی خانهشان یک باغ کوچکی از درختان انجیر و هلو  و شفتالو داشتند و مسیری را مسقف به درخت تاک و مو کرده بود که در تابستان زیر آن باید تماشایی باشد.

6 حوض پرورش ماهی قزل آلا داشت و بوقلمون ها و ماکیانش افزون شده بود.(خدا بیشتر کند)

وقتی عمو قدرت را می بینم از خودم خجالت می کشم. فردی چون او این همه سازنده و این همه تولید گر و من ...

لوح های تقدیری که بر دیوار بود نیز افزون شده بود.

در لحظه برخورد با حاج احمد و ما ُگویی داشت بال در می آوررد. براستی اگر انسان توانایی آن را داشت که بال در بیاورد  باید او را بر اوج قله تفتان می یافتیمش.

کسی هست که با دیدن مهمان خوشحال می شود. اما کسی هست که با دیدن مهمان به وجد می آید . عمو از این دست انسانها است.

رفتیم و در کنار هم نشستیم. یک پسر دیگر نصیبش شده بود و از زن اولش تعداد بچه ها به 8 نفر رسیده بود. دو سال پیش تعداد بچه هایش 11 نفر بود.

امسال به لطف خدا حاجی خواهد شد.

قرار شد شب شام خودمان را بخوریم. به خود آمدیم دیدیم که بزی را زمین زده تا بسمل کند. چون باد بر او رسیدیم و از او امان بز را گرفتیم. هر حرفی می زدیم که ما شام نمی خواهیم،با حرفی دیگر ماتمان می کرد.

می گفتیم زحمت می افتی. خود را نشان می داد  و می گفت من اکنون در زحمت هستم. آخر گفتیم غذا هایی که ما درست کرده ایم خراب می شود و این اسراف است و خداوند اسرافکاران را دوست ندارد.( عمو قدرت متشرع ترین آدمی است که من تا کنون دیده ام).به هر حال از تصمیمش منصرفش کردیم و قرار بر این شد که فردا را مهمان عمو باشیم.

هوا بارانی بود و گویی 1300 کیلومتر راه آمده بودیم و به شمال رسیده بودیم.

(2) 30.JPG

یاسر ترشابی

 (2) 25.JPG

دست رنج عمو قدرت(کنده زرد)