حجم برف انبوه تر از آن چیزی بود که روز قبل هنگام چیدن برنامه، تصویر کرده بودم. یک یال پر برف با شیب تند را انتخاب میکنیم و بالا میرویم. بالا رفتن مشکل شده است. جلو دار و برف کوب میشوم و جدال با برف را شروع میکنم. آن قدر برف بود که برف را شنا میکردم، یا همچون یاکِ نپالی( نوعی گاو)، برف را شخم میزدم.

 تقلا میکردم که از آن همه برف در آییم و به ارتفاعات بالا دست که به واسطه باد، حجم برف هایش کم شده، خود را برسانیم.

در پندار خود غرق شده ام. این همه تقلا برای چی؟ که برسم بالا. که چی؟ که چکاد کوهستان را صعود کنم. در این حجم برف و زمستان که چی؟

اما من از این تقلا لذت می‌بردم لذت بسیار بسیار.

هر چقدر سوالات پندارم جدی بود و پاسخی نداشتم و حتی این رفتار را غیر منطقی و عقلانی می‌دیدم اما آن همه لذتی که می‌بردم همچون سیلی، آن سئولات خاشاک گونه را میشوید و می‌برد.

نتیجه:

زندگی یعنی لذت. تو زاویه دید خود را به گونه ای تغییر دهی که لذت آن را ببری.

«که چی» پاسخی ندارد و تو در دام آن گیر خواهی کرد. اما میتوان با «اصالت لذت» به راحتی از آن عبور کرد.

 معتقدم زندگی ما، زندگی تک تک ما، شبانه روز ما، رفتن و آمدن هر روزمان، تداعی کننده همان تقلایی است که در برف انجام میدادم. اگر از صرف زندگی لذت نبریم، هیچ پاسخ دیگری برای چرایی زندگی کردن نخواهیم یافت.

 

@parrchenan