پلاکارد
محله ما، بعلت ساخت و سازهای غیر مجاز، پلیس ساختمان دارد. و مأمورانی از شهرداری بصورت بیست و چهار ساعته، در کیوسک خود، عبور و مرور ماشین های سنگین را مد نظر دارند.
تابستان ها شباهنگام که کوچه را با دوچرخه دارم بالا میکشم به مامور فربه ای با صورتی همیشه اصلاح شده در حالیکه یک پنکه فلزی، از آن قدیمی ها که عمر شصت هفتاد سال دارند را جلوی رویش قرار داده صندلی بیرون کیوسک گذاشته و پیکنیک و کتری و چایش نیز دم دستش، و کوچه را می پایید بر میخوردم.
هیچ گاه اسم و رسمش را ندانستم، اما در همان حالت عرق ریزان سلامش میدادم، دوچرخه را نزدیک او میکشیدم تا شیب کوچه را زیگزاگ کنم و بشکنم و در این موقعیت او پاسخ سلامم میداد. با علیک او دور میشدم.
بعد از مدتی نرسیده به پیچ کوچه دوست داشتن شیفت او باشد و یک سلامی کرده باشم. او آشنای من بود اینک.
امان از این سلام. واژه غریبی است. غریبی آشنا ساز.
دقت کردید کوچه و خیابان خلوت باشد اگر عابری دیدی دوست داری سلامش کنی. اما اگر شلوغ بود این اشتیاق را نداری. واژه سلام یک خلوت گزیده آشنا ساز است خودش را در خلوتی پیدا میکند و فونداسیون یک رابطه، یک آشنایی،یا رفاقت یک عمر را ممکن است بسازد.
تابستان ها که در پارکی میدویدم. پیرمرد قبراقی از بالادست پارک فریاد میزد: درود. و من رساتر پاسخش را با درود میدادم. صدا دورد هر دو در فضای کوهستانی پارک میپیچید.
از خاطرات خوش سربازیم آن است که هر گاه فرمانده پادگان می آمد و ما سربازان در صف بودیم، با فریادی رسا که در کل محوطه بزرگ تجمع، میپیچید، میگفت: پادگانْ،، دروٓد و ما پاسخش میدادیم.
باری همه اینها را گفتم که اهمیت واژه سلام را در قاموس کلامی خودم معرفی کنم.
با مرد نگهبان با همین سلام و علیک آشنا شدیم. گاهی او زودتر سلام میگفت و من علیک و بلعکس.
تا اینکه چند روز پیش پلاکارد مرگ اش را به دیواره کانکس زدند. مرد!! چند ساعت بیشتر پلاکارد نماند و جمع آوری شد.
مردن همانا و پایان یک رابطه سلام علیکی همانا. مردن همانا و زنده شدن در پندارم که اکنون برای شما مینویسم همانا.
باری، چند روز پیش نیز جوانی در محل مُرد، انبوه پلاکارد های تسلیت است که در چهار گوشه میدان زده اند و نمیدانم تا کی قرار است بماند
در محل کارم که چند وقت پیش یکی از اهالی منطقه مُرد، داربست زدند و تعداد ۷۲ عدد پلاکارد را نصب کردند!!
جریان و کارکرد انبوه پلاکارد ها را نمیدانستم، جز آلودگی محیط زیست و پول دور ریختن، چیزی برای آن متصور نیستم. برای مرگ بابا هم از اداره درخواست کردم، چیزی نصب نکنند.
اما
با همزمانی هایی که در این مدت اتفاق افتاد چیزی دگر دستگیرم شد. افراد با زدن پلاکارد، در واقع در حال رُخ نشان دادن طبقه خود هستند. یک اعلام طبقه و قشر خود. آن فرد نگهبان تنها چند ساعت بنر باید نصب میشد و احتمالأ بدلیل تکدر خاطر مردم محلی از آنجا جمع میشد و این دیگری باید ده ها عدد نصب شود و سلام آقای قادری و پسرانش را به ارباب کربلا برساند!!
نتیجه:
معتقدم مهمترین اتفاق بد در تاریخ بشر، این شکاف دایم بین طبقات اجتماعی است، و تلاش یک انسان بشر دوست بهتر آن است که تلاش کند این فاصله ها را کمتر کند. از طریق دقت بر ابراز و شیوه های بروز و ظهور آن. مثلا در پست های پیشین، انقلاب «تو» در سوئد را خواندیم. این پلاکارد نصب کردن برای مرگ یک انسان نیز یکی از این موارد است. وصیت کنیم برای ما نصب نکنند . برای مرده خود نیز هم نکنیم.
تا برای نسل های بعدی میراثی نابخردانه را دامن نزنیم.تلاش کنیم طبقات اجتماعی نسل های بعدی بهم نزدیکتر باشند تا دورتر.
@parrchenan