«سال‌ها پرچنان رو می‌خوندم. بعضی جاها تفاوت نگاه بود اما مجموعا دوستش داشتم. و تشکر می‌کنم آموخته‌هات رو در اختیار مخاطب قرار می‌دادی. این روزها ولی لذت سابق رو نمی‌‌برم.
به سیر جستارت نگاه می‌کنم.
رسانه‌ها را گوش ندیم.
خودمون گزینش کنیم.
پادکست خوبی قبلا گوش دادم. اینم مشخصاتش
که یاد محبوبم می‌افتادم وقتی دور بودیم.
محبوبم صورتش گرده.
صورت گرد قشنگه.
مخاطب الان باید به چی برسه؟ انسجام این جستار کجاست؟ توجه به جزئیات و زیبابینی؟
اگه می‌خواستی مخاطب به این برسه، این دیریاب هست. نارساست جستاره. من بیشتر یک جور ترس از دست دادن می‌بینم تو نوشته‌هات. یک جور بی‌هویتی و بار به هرجهتی.
سرمایه‌ای که سال‌ها جمع کردی برای نوشتن حفظ کن. پرچنان رو از شیوه‌ی نوشتن بعضی بلاگرهای لوس دربیار. دلم برای پرچنان سال‌های پیش تنگ شده. پرچنانی که می‌تونست دنیا رو از دریچه‌ی ضعیف‌ترین آدم‌ها نگاه کنه نه هر آنچه میلش می‌کشه بنویسه و از دل‌بخواهی های لحظه.ای و آنی بنویسه. من بازم تشکر می‌کنم دغدغه‌‌مندی داری قطعا هنوز ولی خوب افت کردی. و کاملا هم آزادی جه‌طور صفحه‌تو مدیدریت کنی یا نپذیری نظرمو. یا مثلا اگه چیز خاصی در چنته نداری ننویسی ننوشتن موقتی برای مخاطب عام بهتر از هردمبیل نوشتنه. اما حدس می‌زنم باید مخاطبات کمتر شده باشن به نسبت رشدی که هر نویسنده باید داشته باشه طی سالیانی که می‌نویسه این هم صرفا برداشت شخصیه.
به امید بهروزی و پیروزی.
امیدوارم حرفام منصفانه بوده باشه و اگر نبوده به دل نگیری».

این کامنت یکی از خوانندگان پرچنان است که تا حدود زیادی نقد  ایشان را بر جستار قبلی وارد میدانم.

 در این چندین سالی که می‌نویسم تلاش داشته ام با خواننده پرچنان صادق باشم. از این رو پیرامون جستار توضیحاتی را بهتر است ارایه دهد.
در جستار قبلی همان‌گونه که در نقد، «محمد» اشاره کرده، ترس بصورت پیدا و ناپیدا موج میزند. پس از بازگشت و مرور به جستار، آن ترس را با همه وجود حس کردم، وقتی که ترس وجود داشته باشد، دچار خود سانسوری می‌شوی، حتی ناخودآگاه، خرده خرده، فکر میکنی، مثل خط سبقت ممنوع جاده ها ممتد نمی اندیشی، دایم منقطع هستی و اجازه سبقت هر اندیشه ای را میدهی و آنگاه است که متوجه می‌شوی جویده جویده اندیشیده ای، پاره. خود سانسوری کار خودش را در اعماق پندارت کرده است.
اما هدف از جستار ها و یا این روزها که از سرو چشمانم می نویسم، چیست؟
خوانندگان قدیم پرچنان شاید بخاطر داشته باشند با توجه به شغلی که دارم، گاهی از تلخ ترین و گزنده ترین و سیاه ترین مناسبات اجتماعی می‌نوشتم و شاید مینویسم. دوستانی دارم که میگفتند می‌ترسیم پرچنان را باز کنیم و بخوانیم. خواننده ای که آن تبار و گذشته پرچنان را بخاطر داشته باشد، متوجه تغییر رنگ نوشتار پس از حضور سرو‌چمان خواهند شد.
هدفم از این نوع نوشتن چیست؟ 
نشان دادن عملی پاسداشت زندگی در شرایط سخت، در شرایط بسیار سخت روانی، اقتصادی، اجتماعی، سیاسی امروز.
 این که در جهان بی معنا شده امروز با حاکمان کنونی، با شرایط اقتصادی، بتوانی به کمک حداقل ها چراغِ گرم زندگی را روشن نگهداری. در ورطه خاموشی و تاریکی نیفتی.
 برای رسیدن به این هدف، با توجه به تبلیغات  عجیب و غریبی که هفته گذشته شاهد آن بودیم، امکان های دیگر را کشف کرده و معرفی کردم. این که با کشف امکان جدید، مثلا پادکستی، چگونه میتوان در دل این طوفانهای رسانه ای، با یاد آوری یک ترانه، یک خاطره، یک جان‌پناه کشف کرد جانپناهی آفرید. 
در تغییر سبک نوشتاری ام که احتمال بسیار زیاد متأثر از تغییر فضای وجودی ام بوده است، تلاش دارم بصورت عملی، و نه خیالی و ذهنی، یک جان‌پناه برای خودم و دیگری ها خلق کنم.

پی نوشت:
جانپناه چیست؟ 
بارها شده است در زمستان، کولاک شدید، وقتی نه سقفی و نه دیواری هست و در کوهستان پر برف و سرد،  که حتی دمت بر سبیل و ریشت یخ میکند،  باد و بوران و برف همه دید تو را گرفته، گویی همه جهان اینگونه است چرا که تو در آن لحظه اینگونه میبینی و لمس میکنید و حس، به ناگاه به یک اتاق ده، بیست متری می‌رسی و داخل آن میشوی، مثل پناهگاه امیری ( سنگ سیاه) در مسیر قله توچال یا پناهگاه بسیار کوچک سیادَر( در مسیر قله ناز). پس احساس امنیت میکنی، در همین حد که تندباد و برف و بوران را 
درنگی.
بتوانی چیزکی نوش کنی. سرما هست زمهریر هست اما باد و برف و طوفان نیست.
جان پناه، با جانت سر و کار دارد، نه بیشتر، قرار نیست به تو گرما ببخشد. جان پناه چنین چیزی است .


https://t.me/parrchenan