دیو
خانمی زنگ زده بود و صدایش می لرزید.
همسرش یک بیماری نادر پیدا کرده است و هزینه های درمانی زیادی به این خانواده تحمیل کرده است. همسر، کارگری است ساده و یک دختر سه ساله دارند. گفت این بیماری ژنتیکی است که درون خانواده شوهرش جریان دارد و ماه گذشته برادر شوهرش چون به ناگاه عضلات سر و صورتش از کار افتاده عمل بلع را نتوانسته انجام دهد و لقمه ای که در دهان داشته راه گلو را بسته و خفه شده است. کمک میخواست.
هیبت غولی ناپیدا، شنیدن صدای تنفسش، حس کردن گرمی دم این غول را درست دو قدم مانده به زندگی خود حس میکرد.
از این رو صدایش می لرزید.
با این تصویر سازی یاد یکی از برنامه های دوچرخه ام افتادم. بالای گردنه ابر بسیار سیاهی به فاصلهای از پشت ما در حال رسیدن بود. توقف کرده و از مناظر در حال عکاسی بودم. گوشه ای آفتاب و دگر گوشه ابری سیاه و مناظر بکر که زیبایی را چند ده برابر میکرد. هنگام عکاسی گوشه چشمی هم به سرعت ابرها و تخمین مسافت باقی مانده با خودم را میزدم. هزار متری فاصله داشت، دست از عکاسی کشیدم و آمدم سوار دوچرخه شوم که دیدم چرخ جلو پنچر است. اول کاری که کردم، وحشت زده به ابر سیاه پشت سر نگاه کردم. آن را دیگر توده ابری سیاه نمیدیدم، هیولایی بود که میخواست مرا ببلعد. سریع دست به آچار شدم و مشغول پنچر گیری، هر چند ثانیه سرم را بالا می آوردم تا ببینم این هیولا چه مقدار نزدیک شده، گرد بادهای کوچکی در حال تشکیل بود و خاشاک دور و برم را میچرخاند.
سریعترین پنچری عمرم را انجام دادم و فرار. هیولا پشت من و من با حداکثر سرعت رو به جلو. پشتم تگرگی شدید میبارید و هر دم در حال نزدیک شدن. اولین جای مسقفی که دیدم ایستادم و پناه گرفتم.
در روزگار و جامعه ای زندگی میکنیم که این دیو پشت سرمان است و بزرگترین هیولا مرگ است. گاهی به ما بسیار نزدیک و گاهی کمی دور تر. اگر توانایی پناهی پناهگاهی شدن برای کسی داریم، دریغ نورزیم.
https://t.me/parrchenan