فکر کنم بسیاری از خوانندگان پرچنان فیلم حرفه ای ( لون) با بازی ناتالی پورتمن محصول سال ۱۹۹۵ را دیده باشند.

 من چند بار این فیلم را دیده امو هفته پیش دوباره به تماشایش نشستم. معتقد بودم که فیلم گُل‌درشت حرفش را زده است:

هوای کودکان را داشته باشید.

حتی در جنایت‌های خود قوانین مربوط به حق کودک بگذارید.

بارها شده وقتی در جایی بوده ام که سر و صورت کودکی زخم یا کبود شده، برایم علامت سیؤال شده و تا حدودی تلاش کرده ام چرایی آنرا بیایم تا اگر خطری کودک را تهدید می‌کند اقدامی کنم.

 در فیلم لئون، جنایت کار داستان که اتفاقا لقبش پاک کننده است!! متوجه کبودی صورت دخترک در همان ابتدای ماجرا میشود. میداند اگر در را بر روی کودک باز کند به مرگ خودش در نهایت ختم خواهد شد، اما گویی می‌ارزد. چرا که زندگی اش را معنا دار میشود.

این فیلم تعریفی دیگر از معنا زندگی داشت:

 توجه به کودک، می‌تواند معنای زندگی باشد. 

من هنوز هم حتی اگر پشت رُل باشم و کودک تنهایی را در خیابان ببینم دل نگران او می‌شوم. تلاش میکنم با آینه های ماشین دنبالش کنم ببینم دنبال کننده ای به سراغش خواهد آمد.

در کوچه ها با سرعت معمولا آهسته تری میرانم نکند کودکی بی هوا از خانه خارج شود و نتوانم ماشین را کنترل کنم.

 همه اینها را که می‌نویسم یاد خاطره ای دور از سفر رکاب زنی به آذربایجان افتاده ام. به روستایی رسیدیم بچه های روستا خاله بازی می‌کردند.

دخترک که ما دوچرخه‌سوارها را دید به ترکی پرسید از کجا آمده اید؟

پاسخ دادم تهران و کلامی کِشدار و نازدار پاسخم گفت که هنوز آوازش در گوشم است: یالانچی.

و اینگونه شد که در یک ساعتی که به دلیل ناهار توقف کرده بودیم با او دوست شدم.

 

امروز در خبرها خواندم در جنگ چندین ساله یمن تا به امروز دو هزار کودک‌سرباز کشته شده‌ است.

دلم گرفت، ای کاش چون پاک کننده در فیلم دل نگران کودک، در هر سرزمین و خانه و محله ای می‌بودیم

نتیجه گیری:

 هوای کودکان را داشته باشیم.

 

@parrchenan