بازار
در بازار چرخی(باربر) گرفته ام و مشغول جمع کردن خرید هایم هستم.
با انگشت اشاره طبقه مورد نظر را نشان باربر میدهم و میگویم از آن دکان که تابلو آبی رنگ دارد و نوشته فلانی یک جعبه به نام من است فاکتور را نشانش بده و آن را تحویل بگیر.
اما باربر در آن طبقه گم میشود، پیدا نمیکند، چرا که سواد ندارد. چرا که اصلا رنگ آبی نمیداند چیست!
حتی امکان شمارش پول های خود را ندارد.
یاد کلیدی می افتم که چند سال پیش در شد و مدعی بود کودک کار اصلا آرزو نمیداند چیست.
وقتی فقر وجود داشته باشد و نتیجه آن بی سوادی و عدم مطالعه و حتی کم شدن امکان گفتگو است و در نتیجه گنجینه لغات فرد بشدت محدود و کم میشود.
نظریه های اجتماعی ای هست که مدعی هستند طبقات اجتماعی امکان گفتگو اصولاً ندارند. چرا که فهم مشترک از یک واژه را ندارند.
فقر، مهارت اولیه کار کردن را حتی از آدمی دریغ میکند.
لاجون است و باربرهای دیگر او را از اینکه نمیتواند چرخش را با بار کنترل کند مورد تمسخر قرار میدهند. مسیر های دارای شیب را به کمکش میروم و چرخش را هل میدهم. نسبت به مبلغ طی شده بیشتر میپردازم شاید چیزی بخورد از این لاجونی در آید. اما واقعا چه چیز میتواند بخورد با آن مبلغ اضافی و حتی کل مبلغ؟ تقریباً هیچ.
متأسفانه تورم بیشترین تاثیر خود را در این دو ساله بر روی مواد غذایی گذاشته است و تخم مرغ پانصد تومانی را به بیش از چهار برابر خود تبدیل کرده است.
در این اندیشه هستم بار دیگر که بازار آمدم مقدار تخم مرغ پخته بیاورم و به باربر های نحیفی چون او دهم.
به قول محبوبم، با دیدن باربرهای بازار و انبوه باری که جابجا میکنند، او را یاد شرپاهای اورست میاندازد.
بازار تهران آینه تام و تمام سیستم اکنون ایران است.
باز مانده از سنت، با ساختمان های بشدت فرسوده اما با نماهایی جذاب و زیبا. سیستم مختل و معیوب و فرسایشی در انبار کالا و رفت و آمد کالا هم برای فروشنده و هم خریدار، اما در عین حال سود آور برای هر دو طرف و روزی رسان فقیر و غنی.
معتقدم سیستم مدرن و پیشرفته زمامداری وقتی اتفاق خواهد افتاد که این دلداده ی ویران، اما جذاب، یعنی بازار به سمت و سوی مارکت مدرن و سرمایه داری نوین حرکت کند.
در واقع بازار از حالت قلب محرک اقتصاد و کارکرد هایی اقتصادی به سمت فضایی توریستی و باستانی و گردشگری حرکت کند و چنین کارکردی به خود بگیرد.
https://t.me/parrchenan