ولنتاین
مکالمه مان تمام میشود و تلفن را قطع میکند. موبایلم به ضبط ماشین وصل است و شجریان بلافاصله آوازش را از سر میگیرد. این روزها بیشتر آواز استاد پدر را گوش میکنم.
گویا روز ولنتاین است و مرد بادکنک فروش، قلبی های بزرگ و حجیمی را آماده کرده است و از لالوی ماشین ها راه میرود و کاسبی میکند.
ولنتاین، روز عشاق، روز بادکنک و خرس های قرمز، روز اظهار عشق به پارتنرهایی که مسیولیت و تعهد کمتری نسبت به دیگر اقسام رابطه های انسانی همانند دارند. روزی که قرار است ویترینی باشد از کلمه ها و اشیا، پیرامون حسی عمیقاً درونی و عاطفی.
اما من ولنتاین به معنای بروز عشق را در آن مکالمه یافته ام. عشقی بدون ویترین، بدون نما، اما بزرگ، زیبا.
همسر زن با مرگ یک گام فاصله دارد و هیچ کاری از دست هیچ بشری خارج نیست و زن بی تاب اوست، بی تابی متناقض نُما، از یک طرف درد و رنج بی نهایت عشقش را میبیند و میخواهد کم کند از طرفی دیگر میخواهد عشقش روزها و روزها و روزها نفس بکشد.
بالا و پایین شهر و شرق و غرب اش را بهم دوخته تا دارویی بیابد، تا راهی بیابد. آینده نگری و زندگی پس از او، بچه ها، وادارش میکنند تعقل بورزد و عشق به محبوبش اما، عاطفه و احساسش میخواهد کاری کند او راحت تر باشد. حتی اگر دار و ندارش را به پای عشقش بپاچد.
با دو برش از انسان روبرو شده ام،
برش اول بادکنک فروش کاسبی که قلب های قرمز را به مدعیان عشق میفروشد و ویترین ها را زیبا و گرم میکند و نظام سرمایه را به نان و نوایی
برش دوم عواطف و احساسات عشقی که هر آن ممکن است به خط پایان زندگی اش برسد، عمیق ، زیبا، زیبا ، زیبا... و بدون ویترین.
پی نوشت:
معمولاً خودم را پرتاب میکنم در دل حوادث و اتفاقاتی این چنین. به نظرم نهایت زیبایی انسانی در این موقعیت ها نهفته است. سخنی منصوب به زینب وجود دارد که در دوزخ کربلا چیزی جز زیبایی ندیده است.
خرج شدن های احساسی و عاطفی و روابط بین انسان هایی که یک گام با مرگ فاصله دارند از لونی دگرست.
این زیبایی از جنس هنر و تابلو نقاشی و مجسمه میکلآنژ نیست، از عمق ناپیدا هر انسان در مواجهه با مرگ و نوع باز خورد عزیرانش بدست میآید، بشدت واقعی اما ناپیدا و گم، بشدت لمس شدنی اما بی ماده، بشدت دیدنی اما نادیدنی.
اگر بخواهم وجود خداوندی را برای خود تجسمی ببخشم از این جنس خواهد بود.
@parrchenan