زنگ زد. پشت رُل بودم، نامش را که بر گوشی تلفن دیدن تعجب کردم. پاسخ داده و متعجب پرسیدم: برگشتی؟

«آره آقا، اوکراینی و سوریه ای و افغانستانی و عرب و ایرانی همه ریخته اند ترکیه. نه کاری و درآمدی بود و هزینه ها هم خیلی خیلی زیاد. نشستم حساب کردم تتمه پولم را تصمیم گرفتن با آن برگردم ایران».

نقطه سر خط.

 از طریق واتساپ پیگیرش بودم، پولش را که قاچاق برها دزدیدند، متوجه بحران شدم. اما به او نصیحتی نکردم. معتقدم زندگی خود نصحیت لازم را به فرد فرد جامعه که یک هوش متوسط دارد خواهد کرد.

آن زمانی هم که مربی بودم کمتر ناصح بچه ها میشدم.

تجربه مهمترین معلم زندگی هر انسان است.

 چند سال پیش بود که یکی از بچه ها رفت ترکیه به او یک جمله گفتم: نرو. خندید و رفت. بعد از دو هفته به کمک ایرانیان توریستی که آنجا بودند زنگ میزد که آقا پول بده برگردم شبها بیرون می‌خوابم و از آشغالها غذایم را می یابم. و همان شد تجربه و درسی بزرگ برای او. آمد و به کار چسبید.

 باری

برای این پسر دوم 

بیشتر دل نگران آن بودم که با توجه به بحران هایی که در طول زندگی اش داشتع بلایی سر خود بیاورد. به زیستن دیگر مشتاق نباشد. اما گویی حضور عریان در جمع بی چیزان جهان برای ساختار روانی اش خیلی هم سودمند شده و او را به واقع گرایی منطقی کشانده است.

 خلاصه کلام که اینک اصفهان است و در حال کارآموزی پیشرفته سلمانی.

اگر کاری، درآمدی ، در آن منطقه سراغ داشتید خبرم کنید. فردیست امین و مطمئن. و اگر کمکی جهت تهیه ابزار سلمانی داشتید و یا هر کمک دیگر.

 

https://t.me/parrchenan