بازدید از منزل رفته و به ماشین برگشته ام.

 یک لبخند خیلی خیلی لایت در چهره ام نشسته که جز خودم کسی بدان واقف نیست چرا که نمود بیرونی ندارد اما چون خودم احساس میکنمش، میدانم که هست.

دخترک زیبا و شیرین زبانی بود که در خانه کنار مادرش احساس امنیت و راحتی می‌کرد. ده روز دیگر تولدش بود همین که بهش تبریک گفتم گل از گل اش شکفت. جیبهایمذرا گشتم بلکه لواشکی که در آن گذاشته بودم و به نشانه هدیدتی بدهم. نیافتم.

او دختریست که سه ماه است در حال فرایند فرزند خواندگی یک خانواده شده است. خانواده ای پر از محبت، پر از امنیت.

 رو میکنم به راننده انگار که همه حرفهایی که در پندار و جمجمه سرم را شنیده میگویم:

 همیشه که بعد از بازدید نباید پتک خورده برگردیم، اینبار شاد آمدم 

 

شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم

چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم

 

مولوی 

https://t.me/parrchenan