وقتی زیادتر عمر می‌کنی:

باغداری هستی و میبینی جایی که قرار است تا ابد آنجا بماند جسمت، مثل کف دست لخت و عور. پس می آیی یک جایی در مزارستان نشان می‌کنی و نهال میکاری و به وارثینت میگویی مرا اینجا کنار همین درخت دفن کنید سالهای سال، به درخت آب می‌دهی و مراقبت می‌کنی تا درختی شود برای خودش، بتواند خود بنیان شود. اما عزیرانت زودتر قصه عمر را تمام می‌کنند و همه اطراف هر دو درخت مزار آنها می‌شود و تو می‌مانی و کهولت سن و دستی لرزانی که دیگر توانایی کاشت نهالی ندارد و اکنون میدانی مزارت سایه درختی را بهره نخواهد برد.

به وارثینت جمله ای میگویی:

این دنیا هیچ نمی ارزد، بهره خود را از دنیا ببرید. این دنیا هیچ نیست.

قصه تاریخ، قصه عمر، قصه اساطیر و وقایع دینی را بیایید قصه ببینیم و از خودِ قصه و حواشی آن لذت ببریم.

همان گونه که با دیدن فیلمی و تاتری تراژیک شاید پر آب چشم شویم. موسیقی فیلمی منقلبمان کند.

کار قصه همین است.

و انسان حیوانی است قصه گو

https://t.me/parrchenan