این روزها
شب جمعه مادربزرگم هست و اقوام نزدیک دور هم جمع اند. یک رسمی که در بعضی از خانواده های ترک زبان هست، این است که شب جمعه دور هم به یاد عزیز از دست رفته جمع میشوند. من زبان ترکی ام خوب نیست و مهارت لازم را ندارم و آنچه که میگویم فقط برداشتم با این بیمهارتی است که دارم. بر این گمانم که زبان ترکی نسبت به زبان فارسی، زبانی است که به زنده و زندگی توجه دارد، از استعاره کمتر بهره برده و امکان واضح بودن بیان را بیشتر دارد. از این رو این زبان به نظرم قدرت کمتری دارد در بیان مفاهیم انتزاعی و ذهنی و قدرت بیشتری دارد پیرامون زنده بودن و زندگی.
با این بند به سراغ آنچه مرادم بود میروم: به واسطه این زبان، حتی از مرگ نیز زندگی میجوشد. این که چهار هفته فرد و افراد سوگوار را تنها نگذاری، احتمالاً امکان سوگواری و گذر از مرگ و رسیدن به زندگی را در آنان امکان بیشتر میدهی. دچار افسردگی و درگیر بودن با آن در طول سالها نمیشوند یا با شدت کمتری اینگونه می مانند و نتایج فرعی دیگر ، آشنایی با دختر فلانی و اندیشه پیشنهاد پیوند دادن آن به پسر بهمانی و بلعکس. که از آن باز زندگی میجوشد.
باری روضه خوان محله آمده بود و گفت فرزندان متوفی تقاضا روضه حضرت فاطمه کرده اند.
به گمانم مداحان و روضه خوانان با توجه به تبار چند صد ساله و شاید هزار ساله، راویان و قصه گویان زبردستی هستند که حتی ناگاهانه گاهی در قصه گویی خود به ریشه و اسطوره میرسند.
روضه خوان شروع به روضه طبق عرف روضه هایی این چنین کرد و از فاطمه و علی و درِ سوخته گفت و گفت تا آنجا که میخواست مظلومیت علی را برای مخاطبین قصه خود مشخص کند گریزی به روزهای اخیر زد. این که این همه سال فساد و ظلم و سختی و گرانی و کسادی بوده اما مردم سر به اعتراض بلند نکردند تا اینکه دیدند دختر مردم را آنگونه کردند و میبیند که این شبها چگونه است! به گونه ای که بسیاری از مهمانها شما به این واسطه نتوانستهاند در مجلس حاضر شوند. بمیرم برای علی که ... و ادامه قصه خود را از سر گرفت.
با شنیدن این نوع قصه گویی از یک روضه خوانی محلی، یاد فرضیه خودم و اسطوره زن که در جستار پیشین بدان پرداخته بودم افتادم.
ما ایرانیان مشتاق به مدرنیته و هنوز دل بسته به سنت بدون آنکه بدانیم در اسطوره زندگی میکنیم و نفس میکشیم.
شعار این شب های معترضان: زن، زندگی ، آزادی شاید نمادی باشد از پیوند بین آن سنت و این مدرنیته. با شنیدن این روضه از فردی روضه خوان و بشدت سنتی، به آینده ای روشن که سنت از زور گویی خود دست کشیده و با مدرنیته دست دوستی داده باشد خوشبین شدم.
و تو نبودی و اما تو را در آغوش گرفتم
تو نبودی، اما تو را دیدم
آن زمان که دخترک لبخند زد و سپس خندید.
پس آغوش باز کردم و تو در آغوشم نشستی
از تو برایش گفتم و لبخندش را مقدس پنداشتم و سجده بردمش.
آه ای لبخندان مقدس چه زمان و چه مکان به آغوش این سرزمین باز میگردید؟
آن زمان که باز میگردید پاهایتان در بستر خونِ خشکیده آماس نبندد؟
عمری مدید است دلتنگیم و تنها در خیال می یابیمت.
بازگرد. دلتنگیم. دلتنگیم
س. ر
اول مهر ۱۴۰۱
https://t.me/parrchenan