۱.

تاتری به نام «رضا» بر روی صحنه است که بشدت ارزش دیدن دارد. بازی هایی دقیق، نمایشنامه ای بسیار حساب شده که با یک کلمه و واژه تو را به مقصود هدایت می‌کند.

اما برداشتی که من از آن داشتم در واژه استیصال خلاصه میشود. رضا یعنی رسیدن به نقطه استیصال. یعنی قوه منطق و ادارک و استدلال و ارزیابی ات خاموش شود و دیگر توانی نداشته باشی به آن و به من این را گفت: نگذار هیچگاه به این نقطه بررسی که رسیدن به این نقطه یعنی درماندگی.

۲.

ایپوزد سوم سریال میزل شگفت انگیز را نیز تمام کردیم. به گمانم قسمت های اول و آخر هر سیزن این سریال بسیار مهم است. ما در این سیزن ها سه شخصیت مرد داشتیم: تاجر ، پزشک، هنرمند و هر کدام به نوعی امکان ماندن در پیش زن امروز را نداشتند. این روزها که شعار زن، زندگی، آزادی در جریان است پیشنهاد دیدن این سریال را هم‌چنان دارم. نتیجه ی شخصی که از این سیزن گرفتم آن است که فمینیست و برادری و مدرنیته ( اگر بشود هر سه را در یک کادر جا داد) پهلو به پهلو نقد جلو میرود. نقدی که ممکن است کمدی یا زمخت باشد و برای رسیدن به این نقطه ( انسان مدرن آگاه)نیاز است نقد پذیر باشم، زودرنج نباشم. در واقع زودرنجی و نقد ناپذیری نیز سوی دیگر قدرت شکل است.

۳.

اداره مرکزی مرا خواسته بود تا پای درخواست استعفا اثر انگشت بزنم. از اداره که بیرون زدم غمین بودم. به هر حال نیمی از عمر کاری خود را در این سازمان بودم و کلی خاطره و قصه را با خود در حافظه نگاه داشته ام. اما غمین بودنم به گمانم دلیل دیگر و اصیل تر داشت. تاریخ سالمرگ باباست. بابایی که یکی از انقلابی ترین آدم های نسل خود در دهه پنجاه در خانواده خودش بود و اگر این روزها می بود شاید تحلیلی متفاوت داشت. بابا آدم جسور و سخت کوشی بود که به راحتی تسلیم چیزی نمیشد و هنوز برای من در زندگی الگوست.

https://t.me/parrchenan