باران بهاری
به مناسبت نودمین سالگرد تاسیس دانشگاه تربیت معلم یک صعود سراسری برای قله کهار ترتیب داده شده بود که بنده و چند دوست قدیم دیگر در برنامه حضور پیدا کردیم.
قرار بر این بود که در کنار جانپناه چادر بزنیم و شب را آنجا بخوابیم. چادر ها زده شد و چون بنده هم در دانشگاه تربیت معلم و هم بهشتی رفیقانی داشتم یک شام درست حسابی خوردم و از گرسنگی درآمدم. گهگاه بارانی بهاره می زد و می رفت . اما هنگام خواب آسمان پر ستاره بود . تصمیم گرفتم شب را بیرون چادر و در زیر چادر انبوه ستارگان بخوابم.باد بود اما می ارزید به خواب زیر آسمان پر ستاره.
عینک به چشم دراز کشیده بودم و ستارگان را تماشا می کردم که خواب چشمانم را ربود.خوابی خوش و آرام. از آرام ترین خوابهایی که تا کنون داشته ام. یک آن دیدم نعمت که کنار دستم خوابیده بود مرا صدا می کند و می گوید زود باش باران گرفته.چشم باز کردم و از آن هم ستاره هیچ ندیدم. حتی ستاره خودم را . رسم زندگی همین است ،چشم بر هم نهادنی و ستاره زندگیت را از دست دادنی.
تا به خودم بیایم و وسایلم را جمع کنم و داخل چادر ببرم ، باران به همراه طوفان شروع شد. ولی زیاد خیس نشدم. مرتضی غر غر می کرد که بهت گفتم نرو و ...خخخخرف و پوووف در چادر خوابیدم اما مزه یک لحظه خواب در زیر آسمان پر ستاره را نداد.
صبح جمعه قله صعود شد و یک هفته دیگر کوهی گذشت.
این هفته نیز برنامه دشت لار برگزار می شود با پافشاری دوستان. چرا که منطقه کاملاً سبز نشده است.
باشد که بهاری باشیم.
سیمین بر
عکس متعلق به این برنامه نیست
***متاسفانه خبر در گذشت ساجده در قله دماوند آمد. شاد باد روحش.
شعری از او تقدیم شما باد:
" برف رنج است که می بارد سفید
تا نا پیدا
رها شده باد است در ریز حلقه های چرخ ایده ی آتش
دو چشم تو قهوه ای سرد است تنوره
داغ ماییم و زمستان از لب های تو پیدا
این پیوسته گی باهار و بوی خوش از لا موی تو باد
درجه ای نه دارد که می خندددم از سر خوشی
- شاعری سر شار از کوه ها کلمه و سر خوش از دو نفری بودن که می بردم به بلند\ نه کوه نوردی با دل بسته گی به قله های بلند در پا برداشته شده بودم -