چند روز است که به واسطه بهبود نسبی آلودگی هوای تهران پا رکاب شده ام و وسیله حمل و نقلم دوچرخه ( چنبر) شده است.

تغییرات عمیقی که در وجودم اتفاق افتاده است را حس میکنم و با قبل ترم قیاس.

روزهای قبل که با مترو حرکت میکردم در حجم عظیم درد و رنجی مردمی بودم که جبر جغرافیایی آنها را در این دریای غم انداخته بود. غمی بی کران از چهره ها می‌بارید و تو حتی اگر نابینا می‌بودی باز آن را می‌دیدی و استشمام میکردی. در نتیجه خیس این غم می‌شدی.

مترو میتواند دماسنجی از روزگار مردم باشد. مردم سالخورده اما جوان.

ملاک این دماسنج، شهودی است.

البته که ساعات و ایستگاه های خاص نیز موقعیت های ویژه دارد. معمولا کمی خوشحالی، تغییر در چهره بخصوص در زنان مسافر در ایستگاه پانزده خرداد می‌بینی که احتمالاً ناشی از تغییرات هورمونی مثبت به واسطه خرید، یا خرید درمانی باشد.

یا بذله و مالکی در اوج فشار بی امان تن های مهاجم درگاه های قطار به تن های فشرده شده ابتدای درگاهی.

شاید روزی از مشاهدات و مترو و ایستگاه هایش نوشتم.

اگر با مترو نمی رفتی در هیولای ترافیک گیر میکنی. هیولایی که خودت با همین حضور ، آن را تقویت میکنی و به دیو آلودگی هوا میدان و نیرو می‌دهی و این هر دو بار وجدان را سنگین میکند و مضاعف می‌شود بر تحمل سخت ترافیک. تحمل سخت تر رانندگی های مزخرف، پارک دوبل های عجیب و مردم بی اعصاب و بوق هایشان...

اما با دوچرخه رهایی از همه اینها. تقریباً ارتباط پیوسته خود را با جامعه ای که در آن زندگی میکنی کم کرده و به صورت ناپیوسته در می آوری.

اگر این وسیله تردد را به خاموشی گزینی مطلق تلویزیون و رادیو گِره بزنی آن گاه شکل بهتری از این ناپیوستگی را تجربه خواهید کرد. تقریباً به آن سمت و سویی میروی که بسیاری از آجرهای آن را خود فراهم کرده ای و به گونه زیست خواهی کرد که گویی کمتر در این فضا و مکان هستی اما هستی و آنگونه که خود میخواهی تا حدود زیادی فکر خواهی کرد، می‌هستی.

حتی به کمک دوچرخه از خیل عظیم و سیل وار تبلیغات های حاکمیتی که در خیابان ها مشاده می‌شود رها خواهی شد چرا که این رسانه های عظیم تبلیغاتی بیشتر در بزرگراه ها حضور دارند و کمتر در خیابان و دشمن دوچرخه بزرگراه است و حضور در آن نادرست.

باری شاید نتوان مهاجرت کرد ، شاید نخواستن بود این میل به مهاجرت، یا نتوانستن، اما با اینگونه زیست کردن میتوانی کشور کوچک خود را درون پندارت بسازی و در کمال ناباوری در آن بصورت واقعی زندگی کنی.

برای رسیدن به این کشور کوچک این سیاره کوچک همچون شازده کوچولو نیاز به سه نکته است:

دوچرخه. تا کم کم پندارت پیرامون آن رشد یابد و وسیع و گسترده شود.

ندیدن و نشنیدن رسانه های صوتی و تصویری و یا انتخابی کردن آگاهانه آن.

مینمالیست بودن.

اگر این سه دارید ورود شما را به سیاره خودتان تبریک عرض می‌کنم امیدوارم زندگی نکو گرداگرد شما در جریان بماند و عاشق گل سرخی شوید و روباهی، دوست گرانقدر شما شود.

پی نوشت:

به گمانم مولوی در زمانه هجوم و ویرانگری مغل اینگونه عمل کرد، با دستور نوشتی دگرگون.

https://t.me/parrchenan