با همکار افغانم گفتگو می‌کنیم و از عشقی نافرجام خبر میدهدم و می‌گوید: فریبم داد. و من غرق لذت از واژه فریب در این‌جا سخن میشوم اگر ما ایرانی ها بودیم احتمالأ جمله را اینگونه میبستیم: گولم زد.

از سازش می‌گوید: «ساز مینواختم و خود را خوشبخت ترین مرد روی زمین می‌دانستم» تا که به این عشق نافرجام رسید و دوتارش را رها کرد و فروخت.

کمتر کسی از ایرانیان را دیده ام که از فعل نواختن برای موسیقی استفاده کند و تقریباً همه فعل زدن را بکار میبرند

اما نکته ای که از اینجای سخنش برداشت کردم آن بود که رضایت امری درونی است. برساختنی است حتی از هیچ. میتوان کارگر ساختمانی غیر قانونی باشی و در تنگناهای زیاد زندگی، از کودکی بوده اما پر از رضایت.

برف آمده است و عبور و مرور وسایل نقلیه مشکل. تعریف می‌کند که بعد از نماز صبح رمنده شدم تا به اینجا.

گویش تخارستانی زبان فارسی به گمانم شعر واره است.

نتیجه‌گیری:

بیشتر دوست دارم با دوستان افغان نشست و برخواست و گفتگو کنم و آنها گوینده و من چون دانش آموزی شنونده باشم تا کلامم آهنگین شود، تا از کلان، افعال مغفول زبان فارسی حظی بیشتر برم.

پی نوشت:

اگر کسی دو تار یا آکاردئون هدیه ای داشت، این دوست افغان ما عجیب مستعد آن است.

https://t.me/parrchenan