این  هفته دشت لار بودیم و همه گل بود. نمایشگاه گل تهران چون کودکی بی دست و پا در برابر این دشت بی همتا است.

حرکت خود را از لواسان بزرگ آغاز کردیم. حول و حوش ساعت ۱۲ . هوا ابر ی بود و دل انگیز. ساعت ۴ روی گردنه بودیم و عده ای به سمت کاروانسرا و عده ای دیگر به سمت قله کافر قلعه رفتیم.

ساعت ۷  به کاروانسرا رسیدم.

عمو هرمز همچنان بیل بدست بالا پایین می رفت دیگر کم کم عمو هرمز  در حال پیر شدن است.با دیدن ما خندان شد و اتاق ویژه مهمان را در اختیار ما قرار داد. اتاقی که فقط برای  مهماتان ویژه است.

از بودن  در  لار همچنان لذت می برد و بزرگترین لذتش  آبیاری و بیل زدن یونجه ها و مرتع است..

از مکه اش پرسیدم. امسال حاجی می شود.ولی او برای ما همچنان عمو خواهد ماند. نمی خواهم  واژه عمو را با هر واژه  دیگری عوض کنم.هر واژه ای که بوی شهر می دهد. بوی  مترو. بوی کارت منزلت...

عمو برای من همان مرام دهاتی را خواهد داشت

گفت تا جوانید برید مکه. ممد گفت این هنوز زن نگرفته. چشم قره ای به من رفت و گفت خوب اول زن بگیر.

خیلی هوای ما را می خواست. هنگامی که خود و  ایلاتی های دیگر در تنگی جا خوابیدند و نگذاشت ما جا بجا شویم.

ایلاتی هایی که به لطف موتور و نیسان و چوپان افغانی ، چاق بودند و شکمهاشان آویزان. نصف بیشتر بدنشان دمبه و چربی بود و فقط نام ایلاتی را یدک می کشیدند.ببین چه شده بود که من بچه شهری  نیمچه سوسول آنان را محل تیکه باران خود کردم.

عمو هرمز  رو به من کرد و پرسید: با اشاره به جوان  مهمان خودش ،شما ها ماست به صورتتون نمی مالید؟

با خنده گفتیم ما ماست می خوریم.ایلاتی هم ایلاتی های قدیم. خوب معلوم است که نور آفتاب پوست صورت را می سوزاند و  باید صورت را در کرم فرو کرد و بعد ماله کاری کرد.

صبح ساعت ۵ به دشت زدیم. اوایل دشت سبز بود و سپس در انتها از گل پر شد.رودخانه  لار پر آب  بود و زلال،همچون در. اما اثری از  دراچه سد نبود!!!

دماوند همچنان سفید بود و پر ابهت.

به روی خود نمی آورد که این هفته ۳ تن از دوستان و همنوردان ما را گرفت.

همچنان یکه تازی می کرد و رعد بورق های  آسمان را بر خود می گرفت. گویی در این جنگ آسمان و زمین این اوست که طلایه دار مبارزه با لشگریان آسمان شده است.

آسمان بترس از روزی که گدازه هایش را حوالت کند. بترس. 

نزدیک به ۴۳ کیلومتر مسیر بود و خسته شده بودیم. اما نه خستگی  که نیاز به خسته باشی داشته باشد که به خدا قوت نیاز داشتیم.

خدا قوت بر همه همنوردانی که مرا تحمل کردند.

 

 

 

1.JPG

 پیر کهن  سرزمین من

 

2.JPG

 بازی گون و سنگ

4.JPG

سنگچین تنها(قله کافر قلعه)

P1100562_resize.JPG

 آتش به جان گون

( به اسم شخم زدن و کاشت سیب زمینی دیم منطقه وسیعی را اینگونه کرده اند تا در آخر منطقه ای ویلایی در بیاید(منطقه بالادست پلور)... دولت سیب زمینی و ....)

3.JPG

 امید به زنده ماند

5.JPG

 عمو قدرت

 

8.JPG

 عشقولانه لری( دوستان کوهنورد به تازگی مزدوج شده)

 

7.JPG

پیچ در پیچ

 

6.JPG

 در انتظار  روزهای آینده

10.JPG

 طبیعت گرد

9.JPG

 زرد در بستر سبز

11.JPG

 گل نوردی

P1100518_resize.JPG

 در بر گل