کامنت یکی از خوانندگان:

سهیل عزیز من سالهای زیادی هست که وبلاگ شما را میخونم زمانی که مددکار بودید و از پنهان ترین و سیاه ترین زوایای جامعه مینوشتید را یادم هست اونزمان بارغم وبلاگتون خیلی بالا بود و این روزها بار شادی آن که طبیعی است چون زیست شما تغییر کرده است شاید این تغییر شدید برای خواننده قدیمی ازار دهنده باشه ولی من در کل مشکلی در بروز صادقانه احساسات و تجربیاتتون نمی بینم ولی من شخصا از پست های کوه و مهمانی و... که در میانه اعتراضات و کشت و کشتار امسال می گذاشتید ناراحت میشدم احساس میکردم یکی اومده تو مجلس ختم پسر یه مادر و بهش میگه حالا غصه نخور زندگی زیباست ببین دماوند چقدر قشنگه و... چون یه ملت داغدار و ناراحت بود و تقلیل خشم عمومی به دختردارا موافقن پسردارا مخالف یا برید مهمونی دورهمی حالتون بهتر بشه و... ناراحت کننده اس گاهی لازم نیست سعی کنیم حالمون بهتر بشه گاهی لازمه خشم و ترس و غم را تبدیل به یه نیروی پیشران کنیم

و اما پاسخ

سلام بر خواننده پرچنان.

ممنونم از بازخوردی که دادید. حس متفاوتیست از اینکه خواننده ای تا حدود بسیار زیادی نسبت به من شناخت دارد و من اما از او تقریبا هیچ. سپاسگزارم این سالها اینترنت خود را هم، صرف خواندن پرچنان کرده اید و همچنان این میکنید.

با توجه به سالها نوشتن احتمالا با احوالاتم آشنا هستید. اما اجازه دهید برای رسیدن به هدف این جستار به گونه ای دیگر نیز خود را معرفی کنم:

من خودم را این‌گونه می‌بینم که ابدا از سپهر سیاسی کشور و جهان دور نیستم و هر روز آن را رصد و تحلیل میکنم.

پنداره ای از نوجوانی ام در خاطرم آمد:

خاتمی ریس جمهور شده بود و من سوم راهنمایی. اول دبیرستان که را رفتم با انبوهی از روزنامه های تازه تأسیس نشسته جلوی دکه ها روبرو شدم قبل تر ها عادت داشتم ستونی از دو سه روزنامه را ببینم که تا بیش از یک متر بر هم تلنبار شده اند، و اکنون روزنامه های متنوعی که از بس جا نبوده به بیرون دکه و نشستن بر خیابان جا خوش کرده اند. دکه روزنامه فروشی شبیه یک اتوبوس شده بود که از فرط پر بودن مسافرانش به بیرون از آن آویزان باشند. تقریباً همه پول توجیبی ام را میدادم و روزی سه تا چهار عدد روزنامه می‌گرفتم و می‌خواندم و این وضعیت تا هم اکنون به طروق مختلف ادامه دارد.

باری.

اکنون که کمی از آن فضای خشم و اندوه و اعتراض و سرکوب دور شده ایم ، شاید بتوان از دریچه ای دگر به موضوع نگریست.

این روزها که با دوستان جوانی گفتگو میکنم، حسی از ناامیدی به سراغشان آمده است. بسیاری از آنها معتقد بودند تا عید! کارشان تمام است!!!

آمار مهاجرت نیز اینگونه نشان می‌دهد که هجرت یک و نیم برابر شده است. زندان ها پر، چوبه ها معلق و انبوهی مصدوم نتیجه این چند ماه.

در این ایام یک سخنرانی از دکتر سرگلزایی به نام انقلاب درون و بیرون گذاشتم که به جهت فکری تا حدود زیادی نزدیک به آن هستم

اما اجازه دهید خاطره ای از کوهستان تعریف کنم. دوست همنوردی داشتیم که جمعه شب به منزل برنگشت و ما در جریان قرار گرفتیم. اما ما خسته یک برنامه زمستانی بودیم که از صبح درگیرش بودیم. تصمیم منطقی این بود که استراحت کرده و‌صبح به دنبالشان وارد منطقه شویم.

هدف از بیان این خاطره آن بود که برای رسیدن به اهدافی از جنس سیاست نیاز به سلامت جسم و سلامت روان برای مدتی زمانی بس طولانی است.

من از معدود افرادی هستم که هم صدا با هانا آرنت فریاد می زنم زنده باد ناامیدی.

و این یعنی چه؟ البته که پاسخ کامل بدان نمیتوان در این جستار داد. اما من آن را با ضرب المثل بالاتر از سیاهی رنگی نیست، بیان میکنم. اینکه امکان زیستن و شاد زیستن در این سیاهی را بدست آوری.

امید هایی از جنس آنچه بیان کردم قاتل زندگی و اتفاقاً اهدافی است که برای آن برخواسته اند.

این را تجربه ۸۸ بر شخص خودم دیکته کرد.

اما تحلیل های بعضاً متفاوت از این جانب:

اجازه دهید با خاطره ای از سفری تشریح دهم. با دوستان سفری رفته بودیم. صبح هنگام خروج از هاستل هوای گرمی به صورتم خورد. آنجا رو کردم به دوستانم و گفتم اگر بعد از ظهر از هم خشم داشتیم و عصبانی بودیم یا جر و بحث آغاز کردیم، تقصیر هیچ کداممان نیست. هوای گرم و خستگی زود هنگام، ما را به آن سمت برده است.

یا مثلاً پدری نسبت به فرزندش در هنگام ظهر آن محبت پُری که همیشه داشته را ندارد. مثلا یک تَشَر میزند که آرام تر. اما در واقع گرسنگی او عامل کم شدن ظرفیت اش بوده است.

با تحلیل هایی که گمانه زنی بوده و از مشاهدات خُرد و نه کلانم نشئت گرفته بود تلاش داشتم به ریشه هایی متفاوت از آنچه که تحلیل گران این وری یا آن وری بدان می‌پرداختند برسم. همچنان نیز معتقدم ترکیب جمعیتی و سنی خانواده ها در این ایام و کنشگری و ساخته شدن پنداری متفاوت از ایده رسمی اثر زیادی داشته است.

در پایان باز هم از شما بابت کامنت ارزشمندتان سپاسگزارم.