دیشب نماز مغرب را شروع کردم.دلم گرفته بود و حواسم از همیشه پرت تر.نماز تمام شد. به آکواریوم نگاه کردم و به آرامش ماهی های داخل آن حسرت بردم.کنار دستم یک کتابچه که یکی از دوستان  دانشگاه هدیه داده است را دیدم.نزدیکی به خدا( از همونهایی که غربیها و خداپرستاشون برای مردم خودشون می نویسند). شروع به خواندن کردم. خواندم - یک صفحه - دو صفحه ... گویی الفبا فارسی است اما مفهوم آن فارسی نبود. اصلاْ گویی خدای آنها متفاوت از خدای ماست. نه اصلاْ آن را برای انسانها ننوشته اند. برای یک مقدار جن و پری قلمفرسایی کرده اند.

کتاب برای من نوشته نشده بود. خدای من با خدای آنها بیگانه بود. کتاب را کناری گذاشتم و دوباره به ماهی ها نگاه کردم .

کی آرامش بر ما باز خواهد گشت؟

نماز دوم را شروع کردم.

آخه مگه گاندی پیغمبر بود؟ آخه مگه ماندلا امام بود؟ پس آنها در آن زمانه چگونه با عدم خشونت توانستند بر قدرتهای خشن زمانه خود غلبه کنند؟

چرا عقلم جواب نمی گیره؟چرا ؟ ؟؟؟ 

السلام علینا و الا عبدا.. صالحین السلام علیکم برحمت ا.. برکاته.

مثل اینکه نمازم تمام شد.

خدا گله دارم نه از چرخ- نه از زمانه- از تو

 آره مگه نمی شه گلیگی کنم از دستت؟ چرا وقتی من و خلق کردی ماهی خلق نکردی؟

یه آنجل کوچولو که هر کی دستش نزدیک آکواریوم برسه من دهنم را هی باز و بسته کنم. هی فکر کنم اون خدای منه. اونه که روزی رسان منه. اونه که اراده کنه من و می کشه یا نه به من اجازه ادامه نسل می دهد.

قربونت برم خدا از دستم ناراحت نشو. من اگر تو رو از دست بدهم که دیگه کارم زاره. دلم گرفته بود یه خریتی کردم . اما خودت که می دونی من با اسم اعظمت خیلی حال می کنم.

راستی دلم میخواهد فیلم محمد رسول ا.. را ببینم. صدا سیما لطفاْ برای چند صد مین بار به خاطر دل من پخش کن.دل من از اون دلاست ها!!!!!!!!!

قبلاْ اسمش رو گذاشته بودم شب آبی اما حالا نمی دونم اسمش را چی بگذارم.