تو مثل لحظه خوش و بش کردن دو راننده اتوبوس تو خط ویژه ولیعصر می مونی یکی در مسیر رفت ، دیگری در برگشت . فاصله شون از همه  آدمهای دو تا اتوبوس به هم نزدیک تر. ساده و بی ریا. مثل چای فلاسکشون گرم و دلپذیر.

 

ول* من کفش نارنجی به پپاشه

خدا میدونه راه رفتن جفاشه

الهی مادر پیرش نباشه

مگر کفش طلا چندی بهاشه

*ول= محبوب

 

 

اما اما به راستی این تو کیستی؟

هر چه می اندیشم هیچ توی زمینی در خودم پیدا نمی کنم. البته توی آسمانی که آره کوه و خدا  و طبیعت و اهم، بله از همین حرفا.

یاد دوران دانشگاه تربیت معلم و دوره لیسانش بخیر.تو خوابگاه ها که می رفتی از هر 5 نفر که می دیدی 3 تا شون عاشق بودن. شعر عاشقانه به در و دیوار می چسبوندن.آهنگ های داریوش و شهریار قنبری و قمیشی گوش می کردن. تیپ می زدن. تو پار ک برادران قرار می ذاشتن. جزوه به هم قرض می دادند. اصلاً تو اون فضا نفس کشیدن تو رو مجبور می کرد دنبال تویی بگردی.

اما الان چند سالی می شه که از این فضا ها کاملاً دورم. هم کلاسهای جدیدم همه مردان و زنان دنیا دیده اند و  به مشکلات دنیای خودشون می نگرند.

تو اتوبوس نشته بودم که صحنه بالا را دیدم. این گونه ترسیم شد. شاید بیت بیت های مثنوی  حضرت مولانا مرا این گونه یاد گذشته انداخته. شاید نامه ها عاشقانه فاطمه شمس به معشوق دربندش این چنین ذهنم را به ناکجا آباد پراتاباننده.شاید.

حالا فکر کنم این جور که من می بینم و بعد ترسیم می کنم یک هو اگر دیدم دو نفر همدیگر رو بغل کردن یاد سرویش بهداشتی مکانیزه میدان سربند بی افتم.

 

ای کدامین شب

یک نفس بگشای

جنگل انبوه مژگان سیاهت را

                                      (ه.ا.سایه)