این گزارشی از برنامه عسل خان می باشد.

هیچ دخل و تصرفی در آن نشده است.

در ضمن تاکید دارم که ایشان حس پدرانه دارند. همین.

:

 

فریدون

 

اسد: الو سلام سهیل خوبی

سهیل: سلام عسل اقا

اسد: سهیل لطفا چک کن ببین آب و هوای دماوند چطوره. راستی چه خبر خوش گذشت پالونگردن. کاش به من هم گفته بودین پایه بودم.

سهیل: بابت آب و هوا چشم. اما بابت پالون گردن شرمنده تو نمیتونستی بیای آخه تو دو میدانی کار و دنبال مدال هستی و توانایی قله رفتن را نداری اخه برنامه مردونه بود..

راوی که خودم باشم: خلاصه کلی سهیل و من با هم کل کل کردیم و این بود ماجرای 3شنبه غروب .

گزارش برنامه خودمونی 13-5-88 جبهه جنوبی

بنگر به کجا میبردم این نقش به دیوار مرا مرا مرا....

هوا چک شد ابری بود اما قابل صعود.گروه به سرپرستی خودم اماده شد که متشکل از سعید، مرتضی، صارم، دارا و خودم. ساعت 5 از خوابگاه به راه افتادیم و ساعت 30/9 رسیدیم پلور عجب هوای بود به به همه چیز برای یه صعود عالی مهیا بود . یه ماشین گرفتیم وبه سوی گوسفندسرا به راه آفتادیم. حال خاصی داشتم نمیدونستم چمه اما دلشوره شیرینی داشتم و هی مدام به خودم میگفتم یعنی من و ما میتونیم برم قله .ساعت 15/10 به گوسفندسرا رسیدیم بد نبود زیاد شلوغ نبود. اتفاق به ارا گفتیم که صبحونه را بالاتر بخوریم و خوردیم (نوش جان).مسیر را تا بارگاه سوم آرام آرام برای ما در حال پیمودن بود.مسیر سکوت زیبایی داشت مثل سکوت آب. گلها (این جمله را با خودم تکرار میکردم: تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم) همه در حال تماشای بندگان دوپای خدا بودند و به ما نوید روزی زیبا را میدادند.با کوله های سنگین ساعت 28/4 به بارگاه سوم رسیدم و مرا آن دم خوش بود که برگشتم و نظاره گر پشت سرم را و انگار در دنیای بالاتر هستم، دنیای جاودانه (دنیای امرداد). بعد از خورد شام دلم هوای بیرون کرد و از چادر زدم بیرون شب دلی بود مهتاب دماوند با ستاره هاش مهمونی گرفته بودن.خلاصه کلی با خودم دردل کردم.ساعت 11 پهن کردیم کیسه خوابها را و آماده خواب شدیم. حس جالبی داشتم چرا که سر مرتضی تو بغلم بود و احساس پدرانه ای داشتم شاید هم فقط یه حس بود. ساعت حول وحوش 12 بود که دیدم یکی داره در میزنه  اول به خود و بعد به او گفتم کیستی ای نوای آهنگین جوابم گفت باران. جاتون خالی عجب بارونی زد من چون بغل چادر خوابیده بودم کمی خیس شدم اما سرپرست که نباید با این بادا بلرزه تازه اون هم من که عاشق بارونم. به بارون خوش آمد گفتم و عذر خواستم چرا که باید میخوابیدم . صبح ساعت 4 از خواب برخواستم و احساسم به گونه ای بود که سالها در اغوش مادرم خوابیده بودم و سپس بچه ها را بیدار کردم. صبحانه صرف شد و به را آفتادیم به مانند پیرمردها (آهسته و پیوسته) در طول مسیر بارها یه حضور مه سلام رساندیم و جویای احوال شدم. به ناگاه چشمم خیره ماند به دور و پاهام ثابت شد چرا؟ نمیدونم.  ماتم برده بود از دیدار صحنه مقابل چشمانم کی بود؟ چی بود؟ بغضم در دل و درونم شکست و یاد کل کل خودم و سهیل افتادم که سالم بودن پاها و تواناییهایمان را به رخ هم می کشیدیم به خودم گفتم که آن چه انسانها را به قله میرساند همت است همت و نه چیزی دیگر. بله آقا سهیل تو و من هیچیم در مقابل توانایی روح الله. روح الله کی بود؟ همون آقای معلولی که منو مات و مبهوت خودش کرده بود آری روح الله معلول دوپا بود و در حالی که پاهایش را با پارچه بسته بود برای جلوگیری از زخم شدن  به کمک دستاش داشت بالا می رفت مسیری که با پا رفتنش کار هرکسی  نبود. باز به خود گفتم که به کجا میبردم این نقش به دیوار مرا.در اون لحظه به این فکر میکردم که این روح­الله است که چون فریدون ضحاک درونش را به زنجیر کشیده و به سمت قله میره.واقعیتش از خودم شرمم اومد. خلاصه از فریدون خداحافظی کردیم و به سمت قله به راه افتادیم. نزدیک ابشار یخی بود که دیدم بچه ها دارن اذیت میشن به همین خاطر به بچه ها گفتم تصمیمتون چی میخواهین بالتر برین یا نه  که سعید اقا گفت من می خوام کمپوت بخورم (کمپوت بخوریم  تو برنامه های که به سرپرستی من است یعنی برگشت) و بچه های دیگه هم موافقت بعد از خوردن کمپوت به سمت گوسفند سرا به راه افتادیم. ساعت 12 رسیدیم پایین و جاتون خالی بعد از اماده شدن سوپ و خوردن آن چادر را جمع کردیم و به سمت پایین به راه افتادیم...

آنچه آدمها را بزرگ می کند سالم بودن جسمشان نیست بلکه بزرگ بودن فکر و همتشون است (فرداد)

Damavand14-5-88 (58).JPG