پدر بزرگ و مادر بزرگ مادریم چند سالی است که به علت کهولت سن نمی توانند روزه بگیرند و ما همچون دوران کودکی نمی توانیم در سفره افطار آنها جمع شویم.

مادرم تصمیم گرفت افطار خودمان را که از قضا کوفته تبریزی بود بردارد و برویم در خانه آنها افطار کنیم. با دیدن ما واقعاً خوشحال شده بودند. گویی ÷ر دار آورده و ÷رواز می کردند. حسی که من از آن هیچ سر در نمی آورم.حاجی بابا می گفت از خدا خواستم  (ایکی - اوچ دانا از کیزلرم جلسینن)- ( یکی – دو تا از دخترام این جا باشن) و ما از قضا حاله ای دیگر آنجا بودیم. یک ساعتی به افطار باقی مانده بود که چشمانم خواب آلود شد.

در عالم خواب و بیدار یاد خاطرات کودکیم افتادم. زمانی که هنوز خانه را نکوبیده بودند و هنوز همان خانه دوطبقه قدیمی بود که در طبقه دوم می نشستند و طبقه اول مخصوص مهمان بود . درهایش بسته. اگر می توانستی از درهای آن عبور کنی در ظرفهای شکلات خوریش قطعاً چیزی می یافتی. اما باید مخفیانه می رفتی.در آنجا تنها یک اتقاق بود که بالای پارکینگ قرار داشت و  سقف کوتاهی داشت و ما به آن اتاق کوچیکه می گفتیم. پدرم اگر می خواست آنجا قدم بزند باید حتماً گردن خود را کج می کرد. آرزو داشتم من هم به آن سن برسم که گردن خمیده در آن اتاق کوچک قدم بزنم . آرزویی که برآورده شد. اما دیگر آن اتاق نیست.در مجاورتش حمامی قرار داشت که پر از اسباب و لواز خانگی بود که حاجی بابا و ملوس برای دخترانشان که خاله های ما می شدندجهازیه گرفته بودند . هر دختری که میرفت از آن کم نمی شد. تا آخری که کم کم خالی شد.همیشه دوست داشتیم در خانه آنها بمانیم و با پسر خاله یمان بازی کنیم.از صبح بازی می کردیم. در حیاط می رفتیم و در کاشی های کم آن فوتبال بازی می کردیم. تا بعد از ظهرساعت 4 که بابا بزرگم که ما به او حاجی بابا می گوییم بیاید. دیگر احتیاط می کردیم. چرا که حاجی بابا می شد که عصبانی بشود. اگر میرفت و می دید که باغچه حیاط لگد مال شده است و سبزیهایی که کاشته کج گردن شده اند. لطیف ترین سبزیهای زندیگیم را در آن خانه خوردم .اما مادربزگم همیشه مهربان بود. تا به حال خشم او را ندیده ام. آنقدر مهربان است که ما به او ملوس می گوییم. وقتی حاجی بابا می آمد روی مبل های قدیمی آمریکایی که داشتند می نشست و اخبار استان شبکه یک را می دید تا از وضعیت کپن و ارتزاق خانواده خبر دار شود. در اخبار شهرستان بود که خواب قیقوله اش را شروع می کرد . نیم ساعت بعد میرفت در حیاط و به باغچه و سبزیهایی که کاشته بود می رسید. از حوض آبی رنگ آن آب بر می داشت و آرام آرام سبزیها را آب می داد. گلهای هره ایوان را سپس سیراب می کرد.

در ماه رمضانها هر هفته خانه آنها بودیم و صفایی داشت. هنوز در این آپارتمان نشینی که به خاطر داماد شدن دایم بود در گلدانهایی که در ایوان کوچک خانه قرار داده است سبزیهای لطیفش را می کارد.

اما زمانه گرد پیری را بر آن دو پاشیده است. گردی که بر سر و صورت ما هم خواهد نشست. باشد که از ما هم به نیکی خاطره بماند.