ما شب ها میریم میدویم
دیشب بارون گرفت و ما هم کم نیاوردیم.مزه ای داد که فکر نمی کنم حالا حالاها از بین بره
هنوز دقیقاٌ نمدنم تو این وبلاگ چه کار میخوام بکنم.شاید بخوام ارتباطی که با دوستام رو دارم از دست ندم .
تا حالا شده یک دفعه جا بخورید ؟بیان بگن یکی از دوستات 7 روز پیش مرده .تو هم تو آن لحظه ها تو مسافرت و خوشگزانی باشی.سخته.برای من 14 فروردین رخ داد.تازه از تفتان آمده بودم که گفتن مهدی رفت.سر ناهار گفتن.اول که امدم مامانم بغلم کرد وگریه کرد .منم متعجب تیکه انداختم این کارا دیگه چیه .گفت همین جوری دلم برات خیلی تنگ شده بود.ما هم گفتیم بابا ای ول، کلی حال کردیم.(این آقا مهدی فامیلمون هم بود).مشغول ناهار خوردن بودیم که گفت مهدی تصادف کرده حالش خیلی بده .آن لقمه غذا تو گلم سنگ شد.نمی دنم یه جوری شد اصلاتو بدنم حس کردم یک اتفاق خیلی خیلی سریع اتفاق افتاد.(کسی اسم علمی این واکنش می دونه)بعد 9 روز داشتم بهترین غذایی که رسیده بود رو میخوردم که تو آنی شد زهر .رفتم رو به رو تلوزیون نشستم.یه حالت منگی بود .تا حالا این تجربه رو نداشتم .از سینا پرسیدم کدوم بیمارستان ،گفت 5 شنبه خاکش کردیم ،دو تا فحش حوالش کردم گفتم حالا وقت شوخی گیر آوردی (سینا مون بچه شوخی)رفتم از مامان پرسیدم ؛اونم زد زیر گریه .رفتم رو مبل نشستم.تو یه موقعیت دیگه افتاده بودم.یدفعه زدم زیر گریه ،تا حالا اینجوری یه هو بی مقدمه گریه نکرده بودم.بعد دو _سه روز تو فکر بودم مرگ چیه ؟تا حالا مرگ و اینقدر نزدیک حسش نکرده بودم
حا لا هم شدیم وبلاگ نویس .چون تو آن مدت گفتم اگر من جای او بدم می گفتم آیا خوب زندگی کردم یا نه؟پس تصمیم گرفتم خوشتر زندگی کنم حالا که مرگ به جوان همرحم نمی کنه بزار خوش باشیم .اگریکدفعه آمد نگم ای کاش .
پس خوش باد روزهای زندگی.
راستی کسی میدونه پرچنان چیه ،کیه ؛یعنی چی؟